![]() |
![]() |
|
|
||
![]() |
![]() |
اين روزا عادت همه رفتن و دل شكستنه درد تموم عاشقا ، پاي كسي نشستنه اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه گرداي رو آئينه ها فقط غم زندگيه اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه مشكل بي ستاره ها ، يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا ، از شبنمي تر شدنه آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه جاي نگاه عاشقت ، باز توي خونه خاليه |
|
|
|
کوچه ابتدای زندگی است پنجره دریچه ای به سوی روشنایی شهر ازدحام اهن و صدا زمین حجم کوچکی برای زندگی کردن زمان پرندهای همیشه در حال سفر ومن پی بهانه ای برای زیستن ولی هیچ بهانه ای نیافته ام برگ ریزان خزان بی رنگی خورشید لرزش اندام رنجور درختان روزهای سرد وکوتاه مرا یاد آور غمهاست غم دیروز غم امروز غم فردا درون سینه ام از چهار فصل عشق جز پاییز فصلی نیست درخت خشک و بی برگ دلم تنهاست تنها تنها تنها...... و در انتظار مرگ زندگی.....
|
|
تنها تو را میخواهم
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، بعد از تو عاشقی را بی معنا می دانم! گفته بودم که تو اولین و آخرینی ، ای سرآغازم من پایان را نمیخواهم! می دانی که چقدر دوستت دارم؟ بدان و باور داشته باش که یک دنیا دوستت دارم! این حرفهایم شعار نیست ، دل می گوید و من نیز حرف دلم را مینویسم! بدون تو این دنیا را نمیخواهم ای دنیای من! حالا که آمدی و مرا عاشق خودت کردی ، رهایم نکن! حالا که این قلب مرا از عشقت شعله ور کردی ، آب سرد بر روی آن نریز و مرا ناامید به فرداهایم نکن! بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باور داشته باش که جز تو کسی را نمیخواهم! تو را میخواهم و آن دستان مهربانت ، در کنار تو بودن را میخواهم و نگاه به آن چشمان زیبایت ، جدایی و نفرت را نمیخواهم! بدون تو شوقی برای نفس کشیدن ندارم ، تو همنفس منی ، بی تو حسی برای تنها نفس کشیدن ندارم! ستاره های آسمان شاهد دو چشم خیسم هستند ، دو چشمی که از دلتنگی تو لحظه به لحظه خیس است ! بدون تو ستاره های آسمان باید به عزای چشمانم بنشینند! بدون تو زیبایی های این دنیا را نمیخواهم ، دریا و نم نم باران را نمیخواهم ! دریا را میخواهم آن لحظه که تو در کنارم باشی و دستت درون دستهایم باشد! باران را آن لحظه میخواهم که هر دو با هم خیس خیس بدون هیچ چتر و سرپناهی زیر آن قدم بزنیم! بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باورش سخت است اما ... من تنها تو را میخواهم!
هنوز هم عاشقم
|
|
در تنهایی شکستم در تا ریکی نهفتم با سایه سخن گفتم
با عشق به خواب رفتم با غربت دل ساختم تنها و رها ماندم
از تو خبری
افسوس...
افسوس....
افسوس....
|
![]() هر کجا که پا می گذارم و نفس می کشم بیشتر تو را حس می کنم چه کار کرده ای با این دل دیوانه ؟ نمی دانستی که من تو را می بویم و نفس می کشم که این طور عطرت را همه جا بخش کرده ای ....پس خودت کجایی ؟ همه جا و هیچ جا ؟ کجا به دنبالت بگردم زیبای خورشیدی ام ؟ تمام حرف های بی انتهایی تکراری ام خواهشیست و آن آمدن تو ....تنها تو... |
|
|
نه! این قرارمون نبود! تو بی خبر بری... من خسته شم که تو بی همسفر بری! نه! این قرارمون نبود! من رنگ شب بشم... تو سرسپرده شی من جون به لب بشم! باور نمی کنم این تو خود تویی! این تو که از خودش بیخود شده تویی! باور نمی کنم عشق منی هنوز! گاهی به قلب من سر می زنی هنوز! وقتی زندونی تو هوس...مثل پروازی تو قفس.... این رسم همراهی نشد.... ای هم نفس! وقتی قلبت از من جداست... سرگردون بی هم صداست... انگار که دستت با دست من نا آشناست! باور نمی کنم این تو خود تویی! این تو که از خودش بیخود شده تویی! باور نمی کنم عشق منی هنوز! گاهی به قلب من سر می زنی هنوز! |
من به چشمان خیا انگیزت معتادم و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم |
|
من خسته ام ، خسته
خسته و سرگردان ، تنها و بي كس گوشه اتاق تاريكم نشسته ام ، مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش كشيده ام . او كيست ؟ دو زانوي من .... آری من دو زانوی خويش را در آغوش كشيده ام و او را ميفشارم ، تا حس سفر در دلم هميشه تازه بماند . آری دو زانوی من هميشه مرا در يافتن عشق و حقيقت همراهی كردند ، اما هيچگاه آن را نيافتم . درها همه بسته بودند ، قلبها يخ زده و توخالی....... حال می خواهم بگريم .... فرياد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو كنم ..... اما برای كه ؟ اما برای چه؟ جز اين دو زانوی من چه كسی است تا مرا دريابد.....؟ چه كسي است تا من بتوانم با او از عشق و دوست داشتن بگويم .....؟ آرای به راستي كه هيچ كس نيست ..... هست؟ من تنها هستم ، تنهای تنها .... شايد فقط تنهايی مرا بفهمد .... شايد تنهايی بتواند داغ تنهايی را در من آرام كند! اين دو زانوی من، كه هرگز مرا تنها نگذاشتند ، اكنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ، مي خواهند در آغوش من بمانند.... تنهايی تنها كسی بود كه من می توانستم برای او آرام آرام اشك بريزم ..... وآنگاه آرام و بی صدا زانوهايم در آغوش من به خواب مي رفتند و من در آغوش سرد تنهايی. تنهايي با همه رفافتش، تك تك روياهای مرا سوزاند، رويای عشق را .... رويای فردا را.... اكنون من تنها هستم ... تنهای تنها در اتاق تاريكم ..... پس ای تنهايی با من بمان ، اما از تو خواهشی دارم ميكنم هيچ گاه حس عشق را در من همچون رويای عشقم نسوزان. هر چند ميدانم كه تو او را هم از من خواهی گرفت ... حال من در تنهايی خويش گم شده ام، همه چيز را از دست داده ام ، حتی خودم را ...... |
|
دستمو بگیر
تو همونی که دل من همیشه آرزوشو داشت اون که شبها توی خوابم بذر عاشقی رو می کاشت
تو همونی که نگاهش پره از حرفای تازه اون که چشماش با نگاهم قصه ای تازه می سازه
دستمو بگیر که دستات حس بودن دوباره ست آسمون شب چشمات آسمون پر ستاره ست
دستمو بگیر عزیزم تا من از خودم رها شم دوست دارم تو مال من شی تا دیگه تنها نباشم |
|
دیرزمانی ست ٫برایت هیچ ننوشته ام
دل تنگی خود رادرآیینه یاد تو٫ خیره نمانده ام شاید که٫ازلرزش دوباره این دل٫واهمه داشته ام راستی٫ میدانستی من هنوز می ترسم.... عهدبسته بودم سکوت را از" سنگ دم فرو بسته" بیا موزم دیرزمانی ست گونه هایم٫نافرمانی می کنند ٫اشک ها را دعوت می کنند زمانی که جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جای اشک رنج بردم بگذارآنکس که ترا از دست داده است در کنارگوردوستی از دست رفته ناله های تلخ دلتنگی سر دهد٫و اینجا من باز برایت می نویسم راستی٫ تو میدانی حقیقت اندیشه های من چیست؟.... غمهای زندگی من٫درآغاز و پایان این جاده٫همچون مستی سردرگم اند سستی و نا امیدیست که مرا به زمین میخکوب می کند به نیستی و فنا می کشاند٫توده ای استخوان خسته وروحی هراسان مجسمه سرد و مرمرین من!٫شکسته های روح تو و من همزادنند یاد تو در این روزهای سردر گم جوانی همچون غریقی ست که به تنها سنگ خاموش چنگ میزند وبه راز و نیاز می نشیند راستی٫ نمی خواهم هیچ چیز بدانم نمی خواهم هیچ چیز بگوی تنها برایت می نویسم............... |
|
سنگ صبور
اگه یه روز دلت گرفت احساس کردی که بیکسی مغلوب دلتنگی شدی دل دادی به دلواپسی اگه توی شب های تو کسی نبود قصه بگه یا دوست نداشتی که کسی واسه تو از غصه بگه دلتنگی هاتو با خودت بیار و تو دلم بریز دلت رو به غصه نده سنگ صبورتم عزیز زخم های کهنه ات رو بیار رو بیکسی من بذار دلت رو به دلم بده تو لحظه های من ببار اگه تو وقت پرسه هات هیچکسی پابه پات نبود یا بدجوری دلت گرفت از آدمک های حسود اگه برای گریه هات هیچکسی دلسوزی نکرد پر شدی از گلایه ها از دل های سنگی و سرد غم هاتو بردار و بیار رو بی کسی من بذار دلت رو به دلم بده تو لحظه های من ببار بیا که شونه های من تشنه اشک ناب توست کاشکی میشد اشکهای تو غمهای من رو هم می شست |
سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت سفری که برنگشتم،گم شدم توی نگاهت یه دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود چشم تو مثل یه سایه ،همه جا همسفرم بود من همون لحظه ی اول آخر راه می دیدم تپش عشقمو تو رگهام عاشقونه می شنیدم وای اگر،همسفرم بعد از این در سفر بی تو من تنها باشم |
|
باز آن شب که صدای تهمت باد سخن چین
چوب رسوایی من را در دو عـــالــــــــم مـــی زنـــــد... می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم. باز آن شــب که حرارت در نفــوذ بی نهــــایت از نگاه پر شرارت می کــــند قلبــــم جدا می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم. باز آن شب که دبور ســـرد نفرت می زند بر صورتـــم چنگ می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم. باز آن شب که عطش در وجودت حرف اول می زند کودکی در کوچه ها باز هم نی سواری می کند می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم. باز آن شـــب کـــه نـفـــــــس در سینه حبس است و هوس در یک قفس می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم. باز آن شب کــه به یاد خاطــــرات زشـــت و زیبـــا در پـــس چـشـــمان گیـرا بوسه از نو کاشتم می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم. باز آن شب که برایم قلب پر دردت تپید می توانم تا سحر بی شک شکیبایی کنم عاشـــقی را ســر کـــنم٬ عشق را باور کنم. |
|
تو كه دستت به نوشتن آشناست دلت از جنس دل خسته ماست دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي دل ما رو بنويس بنويس هر چه كه ما رو به سر اومد بد قصه ها گذشت و بدتر اومد بگو از ما كه به زندگي دچاريم لحظه ها را مي كشيم نمي شمماريم بنويس از ما كه در حال فراريم توي اين زمستون سرما فكر بهاريم...
|
|
خسته
میخواهم قصه بگویم. باز هم قصه..روی یک تکه کاغذ. یه دختر ..تنها بین اینهمه آدم که هیچ کدام اونو نمیفهمند..شایداین رفتارها ناشی از تظاهر اونها باشد. یه دوست که هروقت پیشش میرم همش میترسم ازش.میترسم نقاب صورتم رو برداره و بفهمه چقدر داغونم. یه بچه ی سه ساله..اونم میدونه من شبا همش گریه میکنم.. اما نمی دونم چرا نمیفهمی من وقتی میخندم در واقع . این خنده از گریه دردناک تره عزیزدلم. هنوز نمیدونم کیم پشت تلفن یکی میگه..الو..توروخدا جواب بده..باهام حرف بزن.. چرا تند نفس میکشی؟سرت درد میکنه؟ چرا حرف نمیزنی؟داری گریه میکنی؟ من هنوزم هیچی نمیگم..وقتی فایده ای نداره چرا ناراحتت کنم؟ من قطع میکنم اما نمیدونم کی..شایدهم اون قطع میکنه..اون واسه چندلحظه ناراحت میشه اما من واسه یه عمر. تنهام بذار من از اینهمه سختی خسته شدم. |
|
خیلی خسته ام
! وقتی آدم بدونه داره به کسی وابسته می شه و اون کس ممکنه هر لحظه ازش خداحافظی کنه خیلی سخته شاید براش دور شدن خیلی سخت باشه ولی مجبوره ای خدا خوشحالم درد دلم رو می فهمی امروز چقدر صدات کردم احتمالا از دستم خسته شدی ولی خودت می دونی که من به جز تو کسی رو ندارم دوباره اشکام بی حیا شدن داره سرازیر می شه بابا این اشکها خجالت نمی کشن ولی خدا ببین به کجا رسیدن که خجالتم حالیشون نمی شه خدا یه چیزی بگم ... میخوام در گوشت بگم . خیلی خسته ام ! ![]() |
|
باید برم....دیگه تعطیلات منم تموم شد ...باید برم... میدونی قسمت منم این بوده پس گله ای نیست.... میرم ادامه بدم....ادامه ی اون چیزی که خودم نمیخواستم.... میرم تا همه ی اون دلتنگیهارو تو خودم بریزم.... میرم فقط تماشا کنم.... میرم تا این سکوت رو گسترده تر و عمیق تر کنم.... میدونی چیه گاهی وقتا بعضی حرفا واسه همیشه تو دل آدم میمونه.... دل دیگه کاریش نمیشه کرد... دلی که تونست خیلی چیزارو تحمل کنه... هی من هنوز همه ی اون بغض هارو با خودم همراه دارم... دیگه کاریش نمیشه کرد... دلم یه جوری شده....مثل گذشته نیست.... دلی که توش یه زمانی پر از عشق ،معرفت و صمیمیت بود... اما حالا توش پر از کینه و زخم شده.... هر چقدر سعی کنمم دیگه اون دل نمیشه... میدونی یه چیزی مثل یه زخم رو دلم ایجاد شده دیگه درست بشو نیست... خیلی سعی کردم اما نتونستم...نتونستنم لااقل درد این زخمو کم کنم... من نتونستم... من نمیتونم خیلی چیزارو فراموش کنم... نتونستم خیلی چیزارو از صفحه ذهنم پاک کنم... اون چیزایی که از سر بچگی تا حالا باهام بوده و رشد کرده... من هیچ وقت گریه های خودمو فراموش نمیکنم.... من هیچ وقت اشکایی که واسه تو میریختمو فراموش نمیکنم.... خیلی چیزا یاد گرفتم... من یاد گرفتم دیگه فقط شنونده باشم.... یاد گرفتم زندگی یه بازی مسخرست... درست مثل بازی ماروپله میمونه... ممکنه یه روزی اون بالا بالا ها باشی نقطه ی اوج.... ممکنه با یه نیش کوچولو سقوط کنی و حتی نتونی دیگه بلند شی... آره بازیست... بازی که تمومی نداره... باید فقط تماشا کرد و یه لبخند بی تفاوت تحویل این زندگی بدی... من دیگه خیلی خوب میتونم از این نیشخند ها بزنم.... |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
87/01/01 - 87/01/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 |
|
RSS
|