تبليغاتX
delshekaste
امشب احساس میکنم دارم میمیرم یه حرفی شنیدم که دیوونم کرد

ار هرچی ادمه حالم به هم میخوره از زندگی......

+ نوشته شده در  86/01/26ساعت 0:17 AM  توسط رها | 
فصل بهار آمد اما من همچنان فصل خزانم
 

  
دلم خیلی گرفته...
 
آسمان ابری و دلگرفته است ، دلم نیز مانند آسمان شده.....
 
حال و هوای تنهایی به سراغم آمده و مثل همیشه چشمانم بهانه تو را میگیرند...
 
میخواهم چند خطی از تو بنویسم ، اما قطره های اشکم بر روی
 
صفحه کاغذ ریخته است و قلمم بر روی کاغذ خیس نمی نویسد....
 
دلم خیلی گرفته است ، یک عالمه درد دل دارم ، نمیدانم چگونه دلم را خالی کنم...
 
میخواهم از غصه ها و دلتنگی ها رها شوم اما نمیتوانم....
 
خانه سوت و کور است ، آسمان همچنان مانند من بغض کرده .....
 
همچنان که در گوشه ای از اتاق در این خانه سوت و کور و دلگرفته
 
 نشسته ام ، سرم را بر روی زانوهایم گذاشته ام و اشک میریزم.....
 
به یادم آمد آن لحظه که تو در کنارم بودی و سرم را بر روی شانه های
 
 مهربان تو میگذاشتم و اشک شوق میریختم ....
 
حالا تو نیستی ، و من تنها با غم هایم مانده ام .....
 
کاش قدر آن لحظاتی که در کنارت بودم را میدانستم ، هیچگاه این
 
چنین لحظه ای که اینگونه به غم بشینم را  تصور نمیکردم....
 
قلبم مثل گذشته تند تند نمیزند ، و مثل گذشته به انتظار شنیدن
 
 صدایت لحظه شماری نمیکند! قلب شکسته ام نیز حال و هوای غریبی دارد....
 
شب و روز برایم معنایی ندارد ، شبهایم تیره و تار است و روزهایم نیز مثل شبها!
 
دیگر زندگی برایم زیبا نیست ، تنها تو زیبا بود که رهایم کردی!
 
اگر ابرهای سیاه سرگردان قلب آسمان آبی را فرا گرفته اند 
 
 درد نبودنت در کنارم همچو ابرهای سیاه آسمان قلب مرا  نیز فرا گرفته است....
 
فکرم از یادت بیرون نمیرود، دلم هوایت کرده است
 
و همچنان از  غم نبودنت اشک میریزم............
+ نوشته شده در  86/01/24ساعت 4:17 PM  توسط رها | 

وداع با عشق
 
دیگر قلبم باور ندارد که عشقی در این زمانه وجود دارد!عشق در قلبم
 
 مثل یک خواب و رویا شده است ....دیگر قلبی که یکرنگ ، یکدل و با وفا
 
 باشد در این زمانه نیست!هر که آمد برای مدتی در قلبم ماند ، مرا سوزاند و
 
 بعد ، از این  قلب شکسته من سرد شد و رفت....دیگر عشق های این
 
 زمانه مثل عشق قصه ها واقعی نیست! آنانکه ادعا می کردند عاشقند
 
 قلبم را زیر پا له کردند !او که ادعا می کرد مرا رها نمی کند ، مرا سوزاند
 
و در سرزمین تنهایی ها رهایم کرد! دیگر درهای قلبم برای همیشه به روی
 
عشق بسته خواهد شد!اگر معنای عشق دل شکستن است ، پس لعنت به عشق !
 
اگر رسم عاشقی این است که قلب آنکه دوستش داری را بسوزانی و بعد از مدتی
 
 رهایش کنی پس لعنت به تو که مرا در این دنیای دروغین در به در کردی!
 
او که ادعا می کرد که تا آخرین لحظه نفسهایش همسفر من
 
است ، رفیق نیمه راه شد ، او که ادعا می کرد که در این دنیای بزرگ
 
 تنها مرا دارد و با کسی نیست ، هم نفس غریبه ای دیگر شد ، او که ادعا
 
 می کرد که مرا دوست دارد و دیوانه وار عاشق من است ، بی وفای بی وفا شد!
 
بعد از اینکه قلبم بارها عاشق شد و در قلب بی محبت  دیگران اسیر
 
 شد و برای مدتی در آن قلب های بی محبت سوخت و زیر پا له شد چگونه
 
می توانم عشق را دوباره بپذیرم؟
 
عاشقی از ما گذشت ، دیگر بس است هر چه ساختم و ویران شد!
 
دیگر بس است هر چه ماندم و آخر سر نیز مثل شمع سوختم و
 
خاموش شدم!
 
کسی دیگر لایق این قلب شکسته من نیست ، و دیگر حوصله ساختن
 
 خانه عشق را ندارم چون می دانم روزی این خانه دوباره ویران می شود!
 
میخواهم در دریاها تنها سرنشین قایق زندگی باشم ، لحظه غروب
 
 تنهای تنها نظاره گر غروب باشم ، در کنار دریا بی آنکه کسی در کنارم
 
 باشد قدم بزنم ، زیر باران بدون هیچ چترو سرپناهی با تنهایی هایم باشم!
 
نه همسفری را میخواهم که رفیق نیمه راهم شود ، نه هم نفسی را
 
میخواهم که روزی بی خیال من شود و نه لیلایی را میخواهم که
 
 با من بی وفایی کند !
 
دیگر عشق را نمیخواهم ، و محال است که دوباره روزی با عشق
 
 همسفر شوم!
 
دیگر عشق را قبول ندارم ، آن زمان که عشق برای من زیباترین کلام
 
 و قشنگترین لحظه بود گذشت ، اینک  من یک مرد تنهای زخم خورده و
 
دلشکسته ام!
 
کسی که دیگر در سینه اش قلبی ندارد تا کسی را دوست داشته باشد!

 

+ نوشته شده در  86/01/24ساعت 4:13 PM  توسط رها | 

اینک که تو در کنارم نیستی درد دلم را به چه کسی بگویم؟
 
دلم در حسرت دیدار با تو است ، دیداری که شاید دلم دوباره امیدوار به زندگی شود.....
 
تو ای تمام هستی ام بدان که دیدن تو برایم تبدیل به یک خواب و رویا شده است....
 
شاید دوباره و یا شاید هرگز!
 
به امید دیدن دوباره تو به انتظار نشسته ام و دلم را به فردای با هم بودنمان
 
 خوش کرده ام..... اگر زنده ام به امید رسیدن به تو زنده ام...
 
ای هوای زنده بودنم شعار است که میگویم ستاره ها را از آسمان برایت میچینم
 
 و یا خورشید را با شبهایت آشتی میدهم ، شعار است که میگویم به اندازه یک دریا
 
برای تو اشک ریختم اما این که میگویم بدون تو حتی یک لحظه هم نمیتوانم
 
 زندگی کنم شعار نیست!
 
یک حقیقت تلخ است که شاید باور کردنش برای آنان که طعم عشق را نچشیده اند
 
سخت و دشوار باشد . اما من یک دیوانه ام ، من همانی هستم که دل به دریا زده ام
 
، دل به دریایی که یا در آن غرق میشوم یا با تو به ساحل خوشبختی ها میرسم....
 
حالا که با تو در این دریایی که هر لحظه ممکن است طوفانی شود همسفر شده ام
 
 بیا تو برای من قایقی شو و من برای تو یک مجنون!
 
به من محبت برسان که دلم مثل یک کویر شده است که در حسرت یک قطره باران است....
 
وقتی تو نیستی انگار من نیز نیستم ، تو که باشی من هستم
 
و تو هستی و یک دنیا خوشبختی!
 
دل من یک دل کهنه است ، دلی که بارها زیر پاهای بی وفایان له شده
 
شکسته شده و بی احساس شده است اما از لحظه اینکه تو را دید دوباره
 
 یک دل عاشق و پر امید شد ، پس کاری نکن دوباره این دلم شکسته شود
 
 که اگر اینبار شکست دیگر هیچ امیدی به آن نیست!
 
با تو زنده ام ، بی تو میمیرم ،  دور از تو پریشانم ، در کنار تو شادابم!
 
پس ای عزیز راه دورم با من باش ، و تا ابد دوستم داشته باش.

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 3:2 AM  توسط رها | 
ای دل شکسته ام بی خیال آن بی وفا شو

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 2:59 AM  توسط رها | 

 

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 2:55 AM  توسط رها | 

به یادم باش

                            

                           

                           

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 2:48 AM  توسط رها | 

دلم داره شور میزنه، قراره یک کاری انجام بدم ولی جرأتش

رو هنوز پیدا نکردم ! سرم درد میکنه ... انگار یکی جای همه

 چیز رو توی تنم داره با هم عوض میکنه ... تک تک اعضای بدنم

دارن از درد فریاد میزنن ولی من بهشون توجه نمیکنم عادت

کردم به بی توجهی به خودم! آره من به خودم بی توجهم ....

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 2:47 AM  توسط رها | 
 

  خسته م از لبخند اجباری   

خسته م از حرفای تکراری

خسته از خواب فراموشی

زندگی با وهم بیداری

آره من فقط خسته م. از همه چیز خسته م... از تحمل زندگی،

 از فراموش کردن، از تحمل کردن دیگران، نگه داشتن خیلی از

حرفها توی دلم واسه اینکه کسی رو ناراحت نکنم ...

خسته از اینکه مجبورم حرف دلمو توی دلم نگه دارم تا ابد ... آره تا ابد.

یکی میگه تنبلی! برو سرکار...خوب دیگه سر کدوم کار برم!! برو ....

ولی من از بودن توی اجتماع متنفرم، از تحمل کردن آدمهای اطرافم،

 از تحمل کردن نگاه های مردم، از تحمل کردن خیلی چیزا ...

من با تنهایی بزرگ شدم، زندگی کردم، زندگی. از هیچ کس

 هم توقع ندارم که منو بفهمه، واقعا به دلسوزی یا دادن اعتماد

 به نفس یا این چیزا احتیاج ندارم! فقط به یکی احتیاج دارم که

منو بفهمه ! واقعا میتونی منو بفهمی؟!!!

میدونم میگی نه اونی که منو میشناخت تحملم میکرد رفت

شما که جای خود داری!!!!

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 2:45 AM  توسط رها | 
دلم خیلی گرفته..دیگه هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه

 دلمو شاد کنه نمی دونم از چی بگم یا اصلا به کی بگم

باز اشک ...این دوست جون جونیه چشمهام اومد ...

حسودیم میشه به چشمهام

که دوست خوبی چون اشک داره

دلم گرفته ..تا دلت بخواد غم دارم وهزار تا اندوه نگفته

هیچ کس درکم نمی کنه....

خودمو توی یه بیابونه بی آب وعلف تنها ی تنها می بینم

مثل یه پرنده شدم که تو قفس تنهایی زندونی شده

حس اون ماهی رو دارم که توی تنگ بلور محبوس شده

مثل اون گلی شدم که گلبرگهاش پژمرده شدن

حس شاپرکی رودارم که بی بال و پر شدم

مثل اون عاشقی شدم که چاره ای جز سوختن وساختن نداره

نمی دونم تا کی محکوم به نفس کشیدن هستم

ای کاش می دونستم تا کی باید این زندگیه تکراری رو تحمل کنم

..........................دیگه نمی تونم.........................

خسته شدم ....از همه چیز ...از همه حتی خودم

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 2:42 AM  توسط رها | 

Upgrade your email with 1000's of cool animations Upgrade your email with 1000's of cool animations

اینو یاد بگیر که همیشه به یاد اونی باشی که همیشه به یادت

 بوده هیچوقت سعی نکن یاد اونی که همیشه به یادت بوده رو از

 یادت ببری همیشه افرادی هستند که تو را میازارند

اما با این حال همیشه سعی کن به دیگران اعتماد کنی

اما مواظب باش به کسی که یکبار تو را آزرده است

دوباره اعتماد نکنی

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 2:39 AM  توسط رها | 
عشق من......

               
در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…

چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…انتظار می کشیدم…انتظار قطره ای

عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند… تا شاید چشمانم

 عاشق آن قطره شود… باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…

صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خیس خیس شده بودم ،

مثل پرنده ای در زیر باران…! دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید

 خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم… می دانستم قطره هایی

که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است… اشکهایی که هر قطره از آن

خاطره ای بیش نبود… در رویاهایم پرواز کردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها،

در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق

 را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!،

 یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی

گل می نشست!… من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…

نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…و یا اینکه ناپدید شود!…

من قطره عاشق را می خواستم که یک رنگ باشد!…

همان رنگ باران عشق من…! نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود!…

 انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…

باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…و آسمان داشت آرام میگرفت!

دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…! من نا امید نشدم و باز هم منتظر

ماندم… آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم…

قطره ای که آرزو داشتم به چشمانم بنشیند… آرزو داشتم بیاید و با چشمانم

دوست شود… قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد… نگاهم همچنان

 به آن قطره بود…طوفان سعی داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد

به چشمانم بنشیند… اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ، از طوفان گذشت

 و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگی…در همان لحظه که قطره باران

عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد…

اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…احساس کردم قطره عاشق

در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان

 آمده بود…همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد…

 

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 2:33 AM  توسط رها | 
یادته تو اون کافی شاپ همیشگی مون؟؟؟ 

يادته صداي يه موسيقي ملايم مي اومد و بخاطر بارون شديد مرتب برقا نوسان داشت و خاموش و روشن

مي شد و چقدر همه چيز براي ما دلهره و زيبايي خاصي داشت؟؟؟

یادته مي گفتی چرا اينقدر مي لرزم و من مدام انكار مي كردم؟؟؟     

يادته صورتم رو اونقدر به صورتت نزديک كردم كه صداي نفسهاي گرمت به صورتم مي خورد؟؟؟

يادته سر انگشتام تو دستات حركت مي دادم تا تو بالاخره اونارو بگيری و مدام دستات از نوازشاي

دستام فرار مي كردن؟؟؟

يادته گفتم نمي خوام به اشتباه بيفتم و تو خنديدي؟؟؟

يادته مي خواستم بهت بگم ‏، يه چيزي مي خواستم بگم ، هرچي به سمتي كه جمله ها مي

خواستن بيرون بيان مي رفتيم صداي نفسهام تند تر مي شد و نفسهام كشيده تر؟؟؟

یادته موقعي كه قاطعانه مي خواستم بگم يهو آهنگ تموم شد و تو لعنت كردي به اون كافي شاپ كه

حتي نواراش هم باهام يار نبودن؟؟؟

يادته صورتم و عقب كشيدم و انگار كه منصرف شدم يا اينكه راحت شدم كه ديگه لازم به گفتنش نيست

با خيال مطمئن تكيه زدم به صندلي؟؟؟

یادته چند دقيقه همينجوري مات به نور ملايم روي صورت پسر ميز كناريمون نگاه كردم كه با چه جرات و

بي خيالي داشت از دختر كناريش بوسه مي گرفت؟؟؟

یادته؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟   

یادته بهت گفتم تو جرات رو از آدم مي گيري؟؟؟

يادته بهت گفتم هيچوقت نمي فهمم چه كاري واقعا خوشحالت مي كنه؟؟؟

یادته بهت گفتم كاش بعضي موقع ها مثه بچه ها به هيچ چيزي فكر نمي كرديم و اين منطق لعنتي رو

مي ريختيم دور؟؟؟

يادته بهت گفتم دلت مي خواست مثه بچه خرگوشا فقط جست و خيز كني و بيخيال همه چيز بشیم؟؟؟

گفتي مشكلا ت  اینا که مشکل نیست، اگرم مشکل باشه حل میشه ...

ولی من گفتم تو به مشكلا فكر نكن ،

 من حلش مي كنم...

يادته؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ 

يادته نه تو تونستي مشكلا رو حل كني و نه من مثه بچه خرگوشا بشم؟؟؟

حيف...

حيف تموم اون لحظه ها كه از دست رفت...

                                                   حيف من...

                                             حيف تو...

حيف دستايي كه هيچوقت با هم بازي نكردن...

                                                 حیف که نموندی...

                                                                      رفتی....

 

+ نوشته شده در  86/01/19ساعت 1:22 AM  توسط رها | 
احساس مي كنم دوباره شكست خوردم...

احساس مي كنم خيلي احمق و ساده لوحم...

احساس مي كنم به باد مسخره گرفته شدم...

احساس مي كنم دلمو له و لورده كردن...

احساس مي كنم دنياي قشنگ من فقط تو قصه هاست!!!...

احساس مي كنم مردونگي و پاكي مرده...

احساس مي كنم هيچ چيز اينقدر لياقت نداره كه حتي تف روش بندازي...

احساس مي كنم ديگه نمي تونم تو اين فضا نفس بكشم...

احساس مي كنم همه چيز بوي تهوع ميده...

احساس مي كنم بايد از همه چيز و همه كس فرار كرد....

احساس مي كنم هر چي بايد مي فهميدم و اون گفت...

ولي من خر هنوز درک نكردم!...

احساس مي كنم بايد فقط فرياد كشيد...

احساس مي كنم كوله بار تنهاييم سنگين تر از اوني شده كه بدوش بكشمش...

احساس مي كنم دارم خفه مي شم...

احساس مي كنم از هر چي آدمه بدم مياد...

احساس مي كنم ديگه علاوه بر روحم حتي جسمم هم بايكت شده...

احساس مي كنم تو خلسه رفتم...

احساس مي كنم تمام وجودم كرخته...

احساس مي كنم بدون اينكه شاهرگم رو بزنم دارم تو كما مي رم و خون بدنم از دست ميره...

احساس مي كنم حقيقت خيلي وقته گم شده...

احساس مي كنم خاليم ‏،

              خالي از هر حس خواستني ‏،

                                              هر حس بودني...

احساس مي كنم ديگه اين درد روحي فراتر از حد خودش رفته...

چون حالا بدون علت تمام جسمم درد مي كنه...

خدايا ديگه مي دونم حتي اگه بگم كمكم كن ، كمكم نمي كني...

ولي من پوست كلفت تر از اين حرفام و دوباره مي خوام منو كمک كني!...

خدايا تاب اينهمه درد رو ندارم ،

                                 بخدايت قسم ندارم...

چرا منو اينقدر عذاب مي دي؟؟؟

                                            چرا؟؟؟

خدايا چي رو مي خواي به من بفهموني؟؟؟

داري منو به كجا مي بري؟؟؟

نمي بيني شلاقت با بدنم چه كرده؟؟؟

نمي بيني كه از فكر و روحم خون مي چكه؟؟؟

ببين شايد روزي به حال من رحمت بياد و به من ببخشي...

ببين كه شايد روزي كمک كني...

خستم...

             خسته...

                           ... ... ...

+ نوشته شده در  86/01/19ساعت 1:18 AM  توسط رها | 
نمی دونم تا حالا شده بخوای خودت رو شاد نشون بدی اما ته دلت ؛ اون گوشه تنهاییهات ؛یک جایی اون کنار گوشه قلبت بی صدا اشک بریزی؟یا مثلا تنها به خاطر آبی موندن آسمون ،راز دلتو تو اعماق زمین مدفون کنی؟  تا حالا شده تو برزخ تصمیم گرفتار بشی؟ندونی چی درسته چی غلط؟

تا حالا شده سعی کنی به قلبت دروغ بگی؟ بگی خوشحال شدی؟ بگی شادی ؟

اين نوشته  يه تلنگری به من زد و بهانه ای شد برای اين پست .  خيلی به اين واژه ها دقت کردم ، رو تک به تک جملاتش موندم . . . . . جوابشم دادم . . . . .

آره . . . .  .  شده  ، شده که بخوام خودمو شاد نشون بدم اما ته دلم اشک بريزم . . .  آره . .  . . .شده بخاطر آبی موندن آسمون ، رازمو مدفون کنم . آره . . . . شده که تو برزخ زندگی گرفتار بشم ، ندونم چی درسته ، چی غلط ، خیلی هم شده . مگه می شه برای کسی اين اتفاقا نیافتاده باشی ؟؟؟؟؟ که مطمئناً اينطور نیست .

 

+ نوشته شده در  86/01/19ساعت 1:12 AM  توسط رها | 

واسه دل خودم

امشب نشستم واسه دل خودم گریه کردم ، واسه دلی که شکست ، واسه دلی که از تنهایی خودش بی خبر بود ، واسه دلی که با چه امیدی بود و با چه ناامیدی مرد ، واسه دلی که تو پاییز موند ، دیگر هیچوقت بهار نیومد ، این دل که مرد همه چی رو با خودش برد ، دیگه تفاوتی نداره سبز، سفید ، سیاه ... همه چیز بی مفهومه ، آدما میان و میرن ... روزها میان و میرن .... ولی شب همیشه اینجاست ..... سیاهی دل رفتنی نیست .... گریه کردم شاید اشکم شب رو بشوره و ببره ، شاید اشکم پاییز رو خسته کنه و بزاره بهار بیاد ... ولی دیگه سیل اشک من هم طاقت غم پاییز رو نداره ، باز دلم شکست . تو آیینه نگاه کردم ، تو عمق چشمام غم رو دیدم ... و تو اون سیاهی تنهایی رو دیدم ... و عکس دل شکستمو کنار رودخانه ، زیر بارون اشکام . امشب نشستم واسه دلم گریه کردم ، واسه دل خودم ، واسه دل تو ، واسه دل همه اونایی که شبهاشون صبح نداره ، و پاییزشون بهار نداره . امشب نشستم واسه دلم گریه کردم ، واسه دل خودم ، واسه دل تو ، واسه دل همه اونایی که نگاهشون به آینده فقط عمق غمو تو چشماشون می بینند ... امشب نشستم واسه دلم گریه کردم ، واسه دل خودم ، واسه دل تو ، واسه دل شکسته رویا ، واسه غصه پاییز ، واسه تنهایی کاج تو زمستون ، واسه قطره اشک قناری ، واسه بارون ، واسه دریا ... واسه دلی که مرد .

 

+ نوشته شده در  86/01/19ساعت 1:6 AM  توسط رها | 

شب یلدای چشمانم


آن شبی که برایم پر از درد و دلتنگی بود دوباره فرا رسید ٬ ای کاش که فرا

نمیرسید!

شبی که خستگی زندگی را از تمام وجودم احساس کردم ٬ یک شب پر از درد

و دلتنگی....

شبی که در آغاز با بغض غریبی آغاز شد اما تمام غم و غصه های دلم ٬

بغضم را شکستند و چشمانم راوادار به اشک ریختن کردند....

اشکهایی که تمامی نداشتند و قطره قطره مثل خون بر زمین میریختند....

یک شب مهتابی ٬ در حالی که مهتاب نظاره گر چشمهای خیسم بود....

هر لحظه که خاطره های با هم بودنمان در خاطرم تکرار می شد دلم به درد

می آمد....هر قطره از اشکهایم به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم

بودنمان بود....یک شب تلخ بلند با یک عالمه دلتنگی ٬ سهم چشمهای

بی گناهم بود....فرا رسید شبی که باز باید به یاد تو تا سحر اشک بریزم......

اینبار همدم من یاد و خاطره های با هم بودنمان ٬ و همزبان من صدای

هق هق گریه هایم بود....

دیگر هیچ امیدی به آن نداشتم که سحرگاه را ببینم ٬ دیگر دنیا را تیره و تار

میدیدم....و ای کاش تو در آن شب در کنارم بودی که ببینی ....

من چقدر تو را دوست می دارم تا بدانی که بدون تو.......

 هر شبم برایم همان شب یلدای چشمانم هست

+ نوشته شده در  86/01/19ساعت 0:51 AM  توسط رها | 

 
+ نوشته شده در  86/01/13ساعت 0:32 AM  توسط رها | 

او گفت خاطرت هست به تو نگاه كردم؟

آنشب به خاطر تو كلی گناه كردم.

گفتم چطور زيبا چيزی شده مگر؟

گفت:

قدری شبيه اويی من اشتباه كردم.

+ نوشته شده در  86/01/13ساعت 0:31 AM  توسط رها | 

نمي خواهم به جز من دوست دار ديگري باشي

 

نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي

 

نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند

 

نمي خواهم كسي نامش،بر لبهاي تو بنشيند

 

نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي

 

نمي خواهم كسي يارت شود در راه اين هستي!!!

+ نوشته شده در  86/01/13ساعت 0:30 AM  توسط رها | 

اینجا غریبه کیست جز من برای من

شد سرنوشت من دلتنگ تر شدن

حالا برای تو از خود نوشته ام

ای آشنای من دل را ورق بزن

هستم مسافرت ،آواره دلت

هر جا که یاد تو آنجا مرا وطن

از شوق یک شکست مجنون ترین شدم

آن کوزه ها که هیچ،من را تو می شکن

هر روز آه من همراه هر غروب

من با غم دلت یک جنگ تن به تن

قلبم به من نوشت وقتی که با تو بود

دنبال من نگرد از من تو دل بکن

حالا خودت بگو ای آشنا ترین

اینجا غریبه کیست جز من برای من؟

+ نوشته شده در  86/01/13ساعت 0:29 AM  توسط رها | 
 

ازجدایی ازهمان عشق خدایی ازمحبت ازصداقت

ازگذشته ازرفاقت ازغم ودردجدایی لحظه های بی وفایی

کوچه های سردوتاریک انتهای رودباریک یاددارم ان اقاقی

یادگارش هست باقی ان قناری درقفس بود درداویک هم نفس بود

خاطراتم پاره پاره دنیاهم تیره وتاره می نویسم ازشقایق

می نویسم ازدقایق نامه ای بی اسم وامضا می نویسم توی رویا

می رسداخربه دریا می کندهنگام برپا نامه ای دردست صیاد

خاطراتم رفته برباد مرد صیادنامه راخواند درد یارعاشقان ماند

+ نوشته شده در  86/01/13ساعت 0:26 AM  توسط رها | 

کاش به اشکهای کودکانه ام رحم می کردی
کاش تو راز درونم را می دیدی وسفر را فراموش می کردی
کاش هنوزهم در کنارم بودی و تو را درلحظه لحظه زندگی ام حس می کردم.
امّا افسوس که این چنین نیست و تو رفتی و من ماندم و من....

+ نوشته شده در  86/01/13ساعت 0:22 AM  توسط رها | 

هر لحظه که از عمرم می گذرد
به کلمه مرگ بیشتر فکر میکنم !!


در حالی که هنوز پیری را تجربه نکرده ام
از جوانیم بهره ای را که می خواستم نبرده ام


و کودکی ام را درونم پنهان کرده ام...
هیچ کس مرا نمی شناسد !!


درونم پر از حرفهای نگفته است
پر از رازههای بر ملا نشده...


و به خودم افتخار می کنم
چون دردهایی کشیده ام که مرا ساخته است


و چیزهایی می دانم که هیچ کس نمی داند
و پس از مرگم  کالبدم خواهد پوسید .....
افسوس و صد افسوس که .......

+ نوشته شده در  86/01/13ساعت 0:19 AM  توسط رها | 

روزنه امید .....

می دانی ......من به اینکه هر شب با فکر تو به خواب بروم و هر روز صبح با فکر تو از خواب بیدار شوم نیاز دارم .... تک تک لحظه های با تو بودن برایم شیرین است .... حتی تلخ ترین آنها ... دوست دارم در شیرینی لحظه های با تو بودن غرق شوم .... برای من همیشه روزنه ای از امید است ... و دوست دارم این روزنه در درون تو نیز رشد کند ... این نور امید است که از روزنه به سمت من و تو می آید و در حرکت است .... گرمایش وجود مرا در بر میگیرد .... گرمایش به من قدرت زندگی می دهد .... گرمایش در نیروی من ادغام میشود .... و مرا به سمت تو سوق می دهد .... با این نیرو به سمت تو می آیم .... می خواهم دستهایت را در دست بگیرم .... تا این گرما به بدن سرد تو هم نفوذ پیدا کند .... تو را هم گرم کند .... به تو هم امید دهد .... من در دور دستها دنیایی را میبینم که من و تو در آن به کمک هم ساخته ایم .... من در دور دستها دنیایی را میبینم که من و تو با هم نورانیش کرده ایم ... افق من همیشه روشن است ... هیچ وقت غروب نمی کند .... مثل احساس من .... من برای با تو بودن زحمت زیادی کشیده ام .... و تو هم برای با من بودن ....ما برای به هم رسیدن سختی فراواتی کشیده ایم .... کسی نمی تواند این همه سختی را بی ننیجه بگذارد ....جز خود ما ... من و تو ..... دستهایت را به من بده تا بوسه ای از امید بر روی آن بگذارم .... دستهایم را بگیر و بوسه امید مرا پاسخگو باش ....
جمله آشنایی به یاد من می آید ..... ما فقط همدیگر را داریم .... تا ابد ................

پس بهترین بیا با هم به سوی امید پرواز کنیم ......

+ نوشته شده در  86/01/13ساعت 0:8 AM  توسط رها | 
رفیق عزیز!
با خالی دستکش هام
قندیل های تب از انگشتانم
کج ریخته ام سر جاده
کنار درختی که حالا مجنون نیست منتظرم
یا هر درختی که بگویی
یا هر چند شنبه ای که بخواهی
این سرفه ها به خاطر سل نیست
دنیای بدی شده
روی در ها نوشته ام

                    Closed                   

و ديوار ها را آواره کرده ام

ما روستا ها را/شهر ها را
تقسيم می شويم
و ناجی جاده خواهيم بود
با متر های مربع نا مسکون
                           نا مسکون
و تنم وطن من است آن هنگام
که در آن می ميرم و به دنيا می آيم.

+ نوشته شده در  86/01/13ساعت 0:2 AM  توسط رها | 

آرامش گنگی که با باد رفته است

دستان تنهایی که نیاز را فریاد می زنند

و شهوت درد

برای نبودن فهم...

و آسمان می غرد

هر سلام

هر شکست

و دستان پر نیاز من

همچنان می بافد

قالی گم شده ی کودکی ها را

+ نوشته شده در  86/01/13ساعت 0:0 AM  توسط رها | 

از من اي هستي من دور مشو
مي من مستي من دور مشو

رشته عمر مني جان مني
عشق من دين من ايمان مني

تار و پود دل بيمار توئي
خواب و بيداري و پندار توئي

گرچه همچون خم مي در جوشم
خون دل مي خورم و خاموشم

اینو تقدیم میکنم به اون کسی که ساده ازم گذشت

 

+ نوشته شده در  86/01/12ساعت 11:49 PM  توسط رها | 
تمام شب را به ياد تو بيدار ميمانم . خواب اولين شب سال را بر خود حرام ميکنم تا هنگام وصال سال باز هم ياد و خاطره تو همسفرم باشد …
و اگر خوابم برد باور کن در روياي خوابم تو را در تمام لحظه ها در کنارم احساس خواهم كرد.

+ نوشته شده در  86/01/04ساعت 1:0 PM  توسط رها |