از من اي هستي من دور مشو
مي من مستي من دور مشو
رشته عمر مني جان مني
عشق من دين من ايمان مني
تار و پود دل بيمار توئي
خواب و بيداري و پندار توئي
گرچه همچون خم مي در جوشم
خون دل مي خورم و خاموشم
اینو تقدیم میکنم به اون کسی که ساده ازم گذشت
![]() |
![]() |
|
|
امشب احساس میکنم دارم میمیرم یه حرفی شنیدم که دیوونم کرد
ار هرچی ادمه حالم به هم میخوره از زندگی...... |
|
فصل بهار آمد اما من همچنان فصل خزانم
دلم خیلی گرفته... آسمان ابری و دلگرفته است ، دلم نیز مانند آسمان شده..... حال و هوای تنهایی به سراغم آمده و مثل همیشه چشمانم بهانه تو را میگیرند... میخواهم چند خطی از تو بنویسم ، اما قطره های اشکم بر روی صفحه کاغذ ریخته است و قلمم بر روی کاغذ خیس نمی نویسد.... دلم خیلی گرفته است ، یک عالمه درد دل دارم ، نمیدانم چگونه دلم را خالی کنم... میخواهم از غصه ها و دلتنگی ها رها شوم اما نمیتوانم.... خانه سوت و کور است ، آسمان همچنان مانند من بغض کرده ..... همچنان که در گوشه ای از اتاق در این خانه سوت و کور و دلگرفته نشسته ام ، سرم را بر روی زانوهایم گذاشته ام و اشک میریزم..... به یادم آمد آن لحظه که تو در کنارم بودی و سرم را بر روی شانه های مهربان تو میگذاشتم و اشک شوق میریختم .... حالا تو نیستی ، و من تنها با غم هایم مانده ام ..... کاش قدر آن لحظاتی که در کنارت بودم را میدانستم ، هیچگاه این چنین لحظه ای که اینگونه به غم بشینم را تصور نمیکردم.... قلبم مثل گذشته تند تند نمیزند ، و مثل گذشته به انتظار شنیدن صدایت لحظه شماری نمیکند! قلب شکسته ام نیز حال و هوای غریبی دارد.... شب و روز برایم معنایی ندارد ، شبهایم تیره و تار است و روزهایم نیز مثل شبها! دیگر زندگی برایم زیبا نیست ، تنها تو زیبا بود که رهایم کردی! اگر ابرهای سیاه سرگردان قلب آسمان آبی را فرا گرفته اند درد نبودنت در کنارم همچو ابرهای سیاه آسمان قلب مرا نیز فرا گرفته است.... فکرم از یادت بیرون نمیرود، دلم هوایت کرده است و همچنان از غم نبودنت اشک میریزم............ |
|
وداع با عشق |
|
اینک که تو در کنارم نیستی درد دلم را به چه کسی بگویم؟ دلم در حسرت دیدار با تو است ، دیداری که شاید دلم دوباره امیدوار به زندگی شود..... تو ای تمام هستی ام بدان که دیدن تو برایم تبدیل به یک خواب و رویا شده است.... شاید دوباره و یا شاید هرگز! به امید دیدن دوباره تو به انتظار نشسته ام و دلم را به فردای با هم بودنمان خوش کرده ام..... اگر زنده ام به امید رسیدن به تو زنده ام... ای هوای زنده بودنم شعار است که میگویم ستاره ها را از آسمان برایت میچینم و یا خورشید را با شبهایت آشتی میدهم ، شعار است که میگویم به اندازه یک دریا برای تو اشک ریختم اما این که میگویم بدون تو حتی یک لحظه هم نمیتوانم زندگی کنم شعار نیست! یک حقیقت تلخ است که شاید باور کردنش برای آنان که طعم عشق را نچشیده اند سخت و دشوار باشد . اما من یک دیوانه ام ، من همانی هستم که دل به دریا زده ام ، دل به دریایی که یا در آن غرق میشوم یا با تو به ساحل خوشبختی ها میرسم.... حالا که با تو در این دریایی که هر لحظه ممکن است طوفانی شود همسفر شده ام بیا تو برای من قایقی شو و من برای تو یک مجنون! به من محبت برسان که دلم مثل یک کویر شده است که در حسرت یک قطره باران است.... وقتی تو نیستی انگار من نیز نیستم ، تو که باشی من هستم و تو هستی و یک دنیا خوشبختی! دل من یک دل کهنه است ، دلی که بارها زیر پاهای بی وفایان له شده شکسته شده و بی احساس شده است اما از لحظه اینکه تو را دید دوباره یک دل عاشق و پر امید شد ، پس کاری نکن دوباره این دلم شکسته شود که اگر اینبار شکست دیگر هیچ امیدی به آن نیست! با تو زنده ام ، بی تو میمیرم ، دور از تو پریشانم ، در کنار تو شادابم! پس ای عزیز راه دورم با من باش ، و تا ابد دوستم داشته باش. |
|
ای دل شکسته ام بی خیال آن بی وفا شو
|
|
|
|
به یادم باش |
|
دلم داره شور میزنه، قراره یک کاری انجام بدم ولی جرأتش رو هنوز پیدا نکردم ! سرم درد میکنه ... انگار یکی جای همه چیز رو توی تنم داره با هم عوض میکنه ... تک تک اعضای بدنم دارن از درد فریاد میزنن ولی من بهشون توجه نمیکنم عادت کردم به بی توجهی به خودم! آره من به خودم بی توجهم .... |
|
خسته م از لبخند اجباری خسته م از حرفای تکراری خسته از خواب فراموشی زندگی با وهم بیداری آره من فقط خسته م. از همه چیز خسته م... از تحمل زندگی، از فراموش کردن، از تحمل کردن دیگران، نگه داشتن خیلی از حرفها توی دلم واسه اینکه کسی رو ناراحت نکنم ... خسته از اینکه مجبورم حرف دلمو توی دلم نگه دارم تا ابد ... آره تا ابد. یکی میگه تنبلی! برو سرکار...خوب دیگه سر کدوم کار برم!! برو .... ولی من از بودن توی اجتماع متنفرم، از تحمل کردن آدمهای اطرافم، از تحمل کردن نگاه های مردم، از تحمل کردن خیلی چیزا ... من با تنهایی بزرگ شدم، زندگی کردم، زندگی. از هیچ کس هم توقع ندارم که منو بفهمه، واقعا به دلسوزی یا دادن اعتماد به نفس یا این چیزا احتیاج ندارم! فقط به یکی احتیاج دارم که منو بفهمه ! واقعا میتونی منو بفهمی؟!!! میدونم میگی نه اونی که منو میشناخت تحملم میکرد رفت شما که جای خود داری!!!! |
|
دلم خیلی گرفته..دیگه هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه
دلمو شاد کنه نمی دونم از چی بگم یا اصلا به کی بگم باز اشک ...این دوست جون جونیه چشمهام اومد ... حسودیم میشه به چشمهام که دوست خوبی چون اشک داره دلم گرفته ..تا دلت بخواد غم دارم وهزار تا اندوه نگفته هیچ کس درکم نمی کنه.... خودمو توی یه بیابونه بی آب وعلف تنها ی تنها می بینم مثل یه پرنده شدم که تو قفس تنهایی زندونی شده حس اون ماهی رو دارم که توی تنگ بلور محبوس شده مثل اون گلی شدم که گلبرگهاش پژمرده شدن حس شاپرکی رودارم که بی بال و پر شدم مثل اون عاشقی شدم که چاره ای جز سوختن وساختن نداره نمی دونم تا کی محکوم به نفس کشیدن هستم ای کاش می دونستم تا کی باید این زندگیه تکراری رو تحمل کنم ..........................دیگه نمی تونم......................... خسته شدم ....از همه چیز ...از همه حتی خودم |
|
||
|
یادته تو اون کافی شاپ همیشگی مون؟؟؟
يادته صداي يه موسيقي ملايم مي اومد و بخاطر بارون شديد مرتب برقا نوسان داشت و خاموش و روشن مي شد و چقدر همه چيز براي ما دلهره و زيبايي خاصي داشت؟؟؟ یادته مي گفتی چرا اينقدر مي لرزم و من مدام انكار مي كردم؟؟؟ يادته صورتم رو اونقدر به صورتت نزديک كردم كه صداي نفسهاي گرمت به صورتم مي خورد؟؟؟ يادته سر انگشتام تو دستات حركت مي دادم تا تو بالاخره اونارو بگيری و مدام دستات از نوازشاي دستام فرار مي كردن؟؟؟ يادته گفتم نمي خوام به اشتباه بيفتم و تو خنديدي؟؟؟ يادته مي خواستم بهت بگم ، يه چيزي مي خواستم بگم ، هرچي به سمتي كه جمله ها مي خواستن بيرون بيان مي رفتيم صداي نفسهام تند تر مي شد و نفسهام كشيده تر؟؟؟ یادته موقعي كه قاطعانه مي خواستم بگم يهو آهنگ تموم شد و تو لعنت كردي به اون كافي شاپ كه حتي نواراش هم باهام يار نبودن؟؟؟ يادته صورتم و عقب كشيدم و انگار كه منصرف شدم يا اينكه راحت شدم كه ديگه لازم به گفتنش نيست با خيال مطمئن تكيه زدم به صندلي؟؟؟ یادته چند دقيقه همينجوري مات به نور ملايم روي صورت پسر ميز كناريمون نگاه كردم كه با چه جرات و بي خيالي داشت از دختر كناريش بوسه مي گرفت؟؟؟ یادته؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ یادته بهت گفتم تو جرات رو از آدم مي گيري؟؟؟ يادته بهت گفتم هيچوقت نمي فهمم چه كاري واقعا خوشحالت مي كنه؟؟؟ یادته بهت گفتم كاش بعضي موقع ها مثه بچه ها به هيچ چيزي فكر نمي كرديم و اين منطق لعنتي رو مي ريختيم دور؟؟؟ يادته بهت گفتم دلت مي خواست مثه بچه خرگوشا فقط جست و خيز كني و بيخيال همه چيز بشیم؟؟؟ گفتي مشكلا ت اینا که مشکل نیست، اگرم مشکل باشه حل میشه ... ولی من گفتم تو به مشكلا فكر نكن ، من حلش مي كنم... يادته؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ يادته نه تو تونستي مشكلا رو حل كني و نه من مثه بچه خرگوشا بشم؟؟؟ حيف... حيف تموم اون لحظه ها كه از دست رفت... حيف من... حيف تو... حيف دستايي كه هيچوقت با هم بازي نكردن... حیف که نموندی... رفتی....
|
|
احساس مي كنم دوباره شكست خوردم...
احساس مي كنم خيلي احمق و ساده لوحم... احساس مي كنم به باد مسخره گرفته شدم... احساس مي كنم دلمو له و لورده كردن... احساس مي كنم دنياي قشنگ من فقط تو قصه هاست!!!... احساس مي كنم مردونگي و پاكي مرده... احساس مي كنم هيچ چيز اينقدر لياقت نداره كه حتي تف روش بندازي... احساس مي كنم ديگه نمي تونم تو اين فضا نفس بكشم... احساس مي كنم همه چيز بوي تهوع ميده... احساس مي كنم بايد از همه چيز و همه كس فرار كرد.... احساس مي كنم هر چي بايد مي فهميدم و اون گفت... ولي من خر هنوز درک نكردم!... احساس مي كنم بايد فقط فرياد كشيد... احساس مي كنم كوله بار تنهاييم سنگين تر از اوني شده كه بدوش بكشمش... احساس مي كنم دارم خفه مي شم... احساس مي كنم از هر چي آدمه بدم مياد... احساس مي كنم ديگه علاوه بر روحم حتي جسمم هم بايكت شده... احساس مي كنم تو خلسه رفتم... احساس مي كنم تمام وجودم كرخته... احساس مي كنم بدون اينكه شاهرگم رو بزنم دارم تو كما مي رم و خون بدنم از دست ميره... احساس مي كنم حقيقت خيلي وقته گم شده... احساس مي كنم خاليم ، خالي از هر حس خواستني ، هر حس بودني... احساس مي كنم ديگه اين درد روحي فراتر از حد خودش رفته... چون حالا بدون علت تمام جسمم درد مي كنه... خدايا ديگه مي دونم حتي اگه بگم كمكم كن ، كمكم نمي كني... ولي من پوست كلفت تر از اين حرفام و دوباره مي خوام منو كمک كني!... خدايا تاب اينهمه درد رو ندارم ، بخدايت قسم ندارم... چرا منو اينقدر عذاب مي دي؟؟؟ چرا؟؟؟ خدايا چي رو مي خواي به من بفهموني؟؟؟ داري منو به كجا مي بري؟؟؟ نمي بيني شلاقت با بدنم چه كرده؟؟؟ نمي بيني كه از فكر و روحم خون مي چكه؟؟؟ ببين شايد روزي به حال من رحمت بياد و به من ببخشي... ببين كه شايد روزي كمک كني... خستم... خسته... ... ... ... |
|
نمی دونم تا حالا شده بخوای خودت رو شاد نشون بدی اما ته دلت ؛ اون گوشه تنهاییهات ؛یک جایی اون کنار گوشه قلبت بی صدا اشک بریزی؟یا مثلا تنها به خاطر آبی موندن آسمون ،راز دلتو تو اعماق زمین مدفون کنی؟ تا حالا شده تو برزخ تصمیم گرفتار بشی؟ندونی چی درسته چی غلط؟
تا حالا شده سعی کنی به قلبت دروغ بگی؟ بگی خوشحال شدی؟ بگی شادی ؟ اين نوشته يه تلنگری به من زد و بهانه ای شد برای اين پست . خيلی به اين واژه ها دقت کردم ، رو تک به تک جملاتش موندم . . . . . جوابشم دادم . . . . . آره . . . . . شده ، شده که بخوام خودمو شاد نشون بدم اما ته دلم اشک بريزم . . . آره . . . . .شده بخاطر آبی موندن آسمون ، رازمو مدفون کنم . آره . . . . شده که تو برزخ زندگی گرفتار بشم ، ندونم چی درسته ، چی غلط ، خیلی هم شده . مگه می شه برای کسی اين اتفاقا نیافتاده باشی ؟؟؟؟؟ که مطمئناً اينطور نیست . |
|
واسه دل خودم امشب نشستم واسه دل خودم گریه کردم ، واسه دلی که شکست ، واسه دلی که از تنهایی خودش بی خبر بود ، واسه دلی که با چه امیدی بود و با چه ناامیدی مرد ، واسه دلی که تو پاییز موند ، دیگر هیچوقت بهار نیومد ، این دل که مرد همه چی رو با خودش برد ، دیگه تفاوتی نداره سبز، سفید ، سیاه ... همه چیز بی مفهومه ، آدما میان و میرن ... روزها میان و میرن .... ولی شب همیشه اینجاست ..... سیاهی دل رفتنی نیست .... گریه کردم شاید اشکم شب رو بشوره و ببره ، شاید اشکم پاییز رو خسته کنه و بزاره بهار بیاد ... ولی دیگه سیل اشک من هم طاقت غم پاییز رو نداره ، باز دلم شکست . تو آیینه نگاه کردم ، تو عمق چشمام غم رو دیدم ... و تو اون سیاهی تنهایی رو دیدم ... و عکس دل شکستمو کنار رودخانه ، زیر بارون اشکام . امشب نشستم واسه دلم گریه کردم ، واسه دل خودم ، واسه دل تو ، واسه دل همه اونایی که شبهاشون صبح نداره ، و پاییزشون بهار نداره . امشب نشستم واسه دلم گریه کردم ، واسه دل خودم ، واسه دل تو ، واسه دل همه اونایی که نگاهشون به آینده فقط عمق غمو تو چشماشون می بینند ... امشب نشستم واسه دلم گریه کردم ، واسه دل خودم ، واسه دل تو ، واسه دل شکسته رویا ، واسه غصه پاییز ، واسه تنهایی کاج تو زمستون ، واسه قطره اشک قناری ، واسه بارون ، واسه دریا ... واسه دلی که مرد . |
|
شب یلدای چشمانم نمیرسید! و دلتنگی.... شبی که در آغاز با بغض غریبی آغاز شد اما تمام غم و غصه های دلم ٬ بغضم را شکستند و چشمانم راوادار به اشک ریختن کردند.... اشکهایی که تمامی نداشتند و قطره قطره مثل خون بر زمین میریختند.... یک شب مهتابی ٬ در حالی که مهتاب نظاره گر چشمهای خیسم بود.... هر لحظه که خاطره های با هم بودنمان در خاطرم تکرار می شد دلم به درد می آمد....هر قطره از اشکهایم به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم بودنمان بود....یک شب تلخ بلند با یک عالمه دلتنگی ٬ سهم چشمهای بی گناهم بود....فرا رسید شبی که باز باید به یاد تو تا سحر اشک بریزم...... اینبار همدم من یاد و خاطره های با هم بودنمان ٬ و همزبان من صدای هق هق گریه هایم بود.... دیگر هیچ امیدی به آن نداشتم که سحرگاه را ببینم ٬ دیگر دنیا را تیره و تار میدیدم....و ای کاش تو در آن شب در کنارم بودی که ببینی .... من چقدر تو را دوست می دارم تا بدانی که بدون تو....... هر شبم برایم همان شب یلدای چشمانم هست |
او گفت خاطرت هست به تو نگاه كردم؟ آنشب به خاطر تو كلی گناه كردم. گفتم چطور زيبا چيزی شده مگر؟ گفت: قدری شبيه اويی من اشتباه كردم. |
|
نمي خواهم به جز من دوست دار ديگري باشي نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند نمي خواهم كسي نامش،بر لبهاي تو بنشيند نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي
نمي خواهم كسي يارت شود در راه اين هستي!!! |
|
اینجا غریبه کیست جز من برای من شد سرنوشت من دلتنگ تر شدن حالا برای تو از خود نوشته ام ای آشنای من دل را ورق بزن هستم مسافرت ،آواره دلت هر جا که یاد تو آنجا مرا وطن از شوق یک شکست مجنون ترین شدم آن کوزه ها که هیچ،من را تو می شکن هر روز آه من همراه هر غروب من با غم دلت یک جنگ تن به تن قلبم به من نوشت وقتی که با تو بود دنبال من نگرد از من تو دل بکن حالا خودت بگو ای آشنا ترین اینجا غریبه کیست جز من برای من؟ |
|
ازجدایی ازهمان عشق خدایی ازمحبت ازصداقت ازگذشته ازرفاقت ازغم ودردجدایی لحظه های بی وفایی کوچه های سردوتاریک انتهای رودباریک یاددارم ان اقاقی یادگارش هست باقی ان قناری درقفس بود درداویک هم نفس بود خاطراتم پاره پاره دنیاهم تیره وتاره می نویسم ازشقایق می نویسم ازدقایق نامه ای بی اسم وامضا می نویسم توی رویا می رسداخربه دریا می کندهنگام برپا نامه ای دردست صیاد خاطراتم رفته برباد مرد صیادنامه راخواند درد یارعاشقان ماند |
کاش به اشکهای کودکانه ام رحم می کردی |
|
هر لحظه که از عمرم می گذرد
|
روزنه امید .....می دانی ......من به اینکه هر شب با فکر تو به خواب بروم و هر روز صبح با فکر تو از خواب بیدار شوم نیاز دارم .... تک تک لحظه های با تو بودن برایم شیرین است .... حتی تلخ ترین آنها ... دوست دارم در شیرینی لحظه های با تو بودن غرق شوم .... برای من همیشه روزنه ای از امید است ... و دوست دارم این روزنه در درون تو نیز رشد کند ... این نور امید است که از روزنه به سمت من و تو می آید و در حرکت است .... گرمایش وجود مرا در بر میگیرد .... گرمایش به من قدرت زندگی می دهد .... گرمایش در نیروی من ادغام میشود .... و مرا به سمت تو سوق می دهد .... با این نیرو به سمت تو می آیم .... می خواهم دستهایت را در دست بگیرم .... تا این گرما به بدن سرد تو هم نفوذ پیدا کند .... تو را هم گرم کند .... به تو هم امید دهد .... من در دور دستها دنیایی را میبینم که من و تو در آن به کمک هم ساخته ایم .... من در دور دستها دنیایی را میبینم که من و تو با هم نورانیش کرده ایم ... افق من همیشه روشن است ... هیچ وقت غروب نمی کند .... مثل احساس من .... من برای با تو بودن زحمت زیادی کشیده ام .... و تو هم برای با من بودن ....ما برای به هم رسیدن سختی فراواتی کشیده ایم .... کسی نمی تواند این همه سختی را بی ننیجه بگذارد ....جز خود ما ... من و تو ..... دستهایت را به من بده تا بوسه ای از امید بر روی آن بگذارم .... دستهایم را بگیر و بوسه امید مرا پاسخگو باش .... پس بهترین بیا با هم به سوی امید پرواز کنیم ...... |
|
رفیق عزیز!
با خالی دستکش هام قندیل های تب از انگشتانم کج ریخته ام سر جاده کنار درختی که حالا مجنون نیست منتظرم یا هر درختی که بگویی یا هر چند شنبه ای که بخواهی این سرفه ها به خاطر سل نیست دنیای بدی شده روی در ها نوشته ام Closed و ديوار ها را آواره کرده ام ما روستا ها را/شهر ها را |
|
آرامش گنگی که با باد رفته است دستان تنهایی که نیاز را فریاد می زنند و شهوت درد برای نبودن فهم... و آسمان می غرد هر سلام هر شکست و دستان پر نیاز من همچنان می بافد قالی گم شده ی کودکی ها را |
|
از من اي هستي من دور مشو اینو تقدیم میکنم به اون کسی که ساده ازم گذشت
|
|
تمام شب را به ياد تو بيدار ميمانم . خواب اولين شب سال را بر خود حرام ميکنم تا هنگام وصال سال باز هم ياد و خاطره تو همسفرم باشد …
و اگر خوابم برد باور کن در روياي خوابم تو را در تمام لحظه ها در کنارم احساس خواهم كرد. |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
87/01/01 - 87/01/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 |
|
RSS
|