تبليغاتX
delshekaste

 

سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت

                                                  سفری که برنگشتم،گم شدم توی نگاهت

یه دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود

                                                 چشم تو مثل یه سایه ،همه جا همسفرم بود

من همون لحظه ی اول آخر راه می دیدم

                                                  تپش عشقمو تو رگهام عاشقونه می شنیدم

وای اگر،همسفرم

                          بعد از این در سفر

                                                     بی تو من تنها باشم

+ نوشته شده در  86/03/31ساعت 0:24 AM  توسط رها | 
باز آن شب که صدای تهمت باد سخن چین

چوب رسوایی من را

در دو عـــالــــــــم مـــی زنـــــد...

می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم.

باز آن شــب که حرارت

در نفــوذ بی نهــــایت

از نگاه پر شرارت

می کــــند قلبــــم جدا

می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم.

باز آن شب که

دبور ســـرد نفرت

می زند بر صورتـــم چنگ

می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم.

باز آن شب که عطش

در وجودت حرف اول می زند

کودکی در کوچه ها

باز هم نی سواری می کند

می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم.

باز آن شـــب کـــه نـفـــــــس

در سینه حبس است و

هوس در یک قفس

می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم.

باز آن شب کــه

به یاد خاطــــرات زشـــت و زیبـــا

در پـــس چـشـــمان گیـرا

بوسه از نو کاشتم

می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم.

باز آن شب که

برایم قلب پر دردت تپید

می توانم تا سحر بی شک شکیبایی کنم

عاشـــقی را ســر کـــنم٬

عشق را باور کنم.

+ نوشته شده در  86/03/31ساعت 0:19 AM  توسط رها | 

تو كه دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ماست

دل دريا نوشتي

همه دنيا رو نوشتي

دل ما رو بنويس

بنويس

هر چه كه ما رو به سر اومد

بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما كه به زندگي دچاريم

لحظه ها را مي كشيم نمي شمماريم

بنويس از ما كه در حال فراريم

توي اين زمستون سرما فكر بهاريم...

 

+ نوشته شده در  86/03/31ساعت 0:14 AM  توسط رها | 
خسته
میخواهم قصه بگویم.
باز هم قصه..روی یک تکه کاغذ.
یه دختر ..تنها بین اینهمه آدم که هیچ کدام  اونو نمیفهمند..شایداین رفتارها ناشی از تظاهر اونها باشد.
یه دوست که هروقت پیشش میرم همش میترسم ازش.میترسم نقاب صورتم رو برداره و بفهمه چقدر داغونم.
یه بچه ی سه ساله..اونم میدونه من شبا همش گریه میکنم..
اما نمی دونم چرا نمیفهمی من وقتی میخندم در واقع .
این خنده از گریه دردناک تره عزیزدلم.
هنوز نمیدونم کیم
پشت تلفن یکی میگه..الو..توروخدا جواب بده..باهام حرف بزن..
چرا تند نفس میکشی؟سرت درد میکنه؟
چرا حرف نمیزنی؟داری گریه میکنی؟
من هنوزم هیچی نمیگم..وقتی فایده ای نداره چرا ناراحتت کنم؟
من قطع میکنم اما نمیدونم کی..شایدهم اون قطع میکنه..اون واسه چندلحظه ناراحت میشه اما من واسه یه عمر.
تنهام بذار من از اینهمه سختی خسته شدم.

+ نوشته شده در  86/03/31ساعت 0:7 AM  توسط رها | 
خیلی خسته ام

! وقتی آدم بدونه داره به کسی وابسته می شه و اون کس ممکنه هر لحظه ازش خداحافظی کنه خیلی سخته شاید براش دور شدن خیلی سخت باشه ولی مجبوره ای خدا خوشحالم درد دلم رو می فهمی امروز چقدر صدات کردم احتمالا از دستم خسته شدی ولی خودت می دونی که من به جز تو کسی رو ندارم دوباره اشکام بی حیا شدن داره سرازیر می شه بابا این اشکها خجالت نمی کشن ولی خدا ببین به کجا رسیدن که خجالتم حالیشون نمی شه خدا یه چیزی بگم ... میخوام در گوشت بگم . خیلی خسته ام !

+ نوشته شده در  86/03/31ساعت 0:3 AM  توسط رها | 
 
 
پشت کدامین لحظه بن بست جا ماندی تا ببینی

دختری اینجا می خواست در تنهایی خویش آسمانش را باتو

قسمت کند؟؟؟؟

وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک

من در آن گم شد....

هیچ کس ندانست در بی پناهی شبهای بی ستاره ام

چقدر لبان و قلبم پر از ستاره و دوستت دارم بود.....

و من چقدر بر حقیقی بودنش برخود میبالیدم....

اما..............

شاید که دیگر مهم نیست

که از تو گلایه کنم......

دیگر از خدایم هم نخواهم پرسید

که چرا سهم من از این همه سکوت و گذشت و عشقی بی

آلایش

چیزی جز سرکوب غرور

سنگسار احساس


و منطقهای بی دلیل نبود؟؟؟.......

من میروم تا در پس ستارگان خاموش خویش گم شوم

بی آنکه تو را در آسمان کوچکم گم کنم.......

و دیگر هرگز

از تو نخواهم پرسید

که چــــــــــــرا

وسعت آسمان تو

آنقدر بزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد؟؟...

دیگر هرگز

نخواهم پرسید

چــــــــرا..................
 
+ نوشته شده در  86/03/30ساعت 11:41 PM  توسط رها | 

باید برم....دیگه تعطیلات منم تموم شد ...باید برم...

میدونی قسمت منم این بوده پس گله ای نیست....

میرم ادامه بدم....ادامه ی اون چیزی که خودم نمیخواستم....

میرم تا همه ی اون دلتنگیهارو تو خودم بریزم....

میرم فقط تماشا کنم....

میرم تا این سکوت رو گسترده تر و عمیق تر کنم....

میدونی چیه گاهی وقتا بعضی حرفا واسه همیشه تو دل آدم میمونه....

دل دیگه کاریش نمیشه کرد...

دلی که تونست خیلی چیزارو تحمل کنه...

هی من هنوز همه ی اون بغض هارو با خودم همراه دارم...

دیگه کاریش نمیشه کرد...

دلم یه جوری شده....مثل گذشته نیست....

دلی که توش یه زمانی پر از عشق ،معرفت و صمیمیت بود...

اما حالا توش پر از کینه و زخم شده....

هر چقدر سعی کنمم دیگه اون دل نمیشه...

میدونی یه چیزی مثل یه زخم رو دلم ایجاد شده دیگه درست بشو نیست...

خیلی سعی کردم اما نتونستم...نتونستنم لااقل درد این زخمو کم کنم...

من نتونستم...

من نمیتونم خیلی چیزارو فراموش کنم...

نتونستم خیلی چیزارو از صفحه ذهنم پاک کنم...

اون چیزایی که از سر بچگی تا حالا باهام بوده و رشد کرده...

من هیچ وقت گریه های خودمو فراموش نمیکنم....

من هیچ وقت اشکایی که واسه تو میریختمو فراموش نمیکنم....

خیلی چیزا یاد گرفتم...

من یاد گرفتم دیگه فقط شنونده باشم....

یاد گرفتم زندگی یه بازی مسخرست...

درست مثل بازی ماروپله میمونه...

ممکنه یه روزی اون بالا بالا ها باشی نقطه ی اوج.... ممکنه با یه نیش کوچولو سقوط کنی و حتی نتونی دیگه بلند شی...

آره بازیست...

بازی که تمومی نداره...

باید فقط تماشا کرد و یه لبخند بی تفاوت تحویل این زندگی بدی...

من دیگه خیلی خوب میتونم از این نیشخند ها بزنم....

+ نوشته شده در  86/03/27ساعت 4:57 AM  توسط رها | 

می دونی؟

يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. 

اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

ميگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی

خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه

و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی..

تو داری قصه می گی..

من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی..

تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم..

می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت.

می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم..

می بينی ديگه نفس نمی کشم..

چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم..

می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن..

از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

+ نوشته شده در  86/03/27ساعت 4:47 AM  توسط رها | 

نه...!!خيلی سخته باورش..چراغ هارو خاموش کنيد دلم نمی خواد جايی رو

ببينن...اين دنيا همش کثيفی و دروغه..نمی خوام تو اين ادمهای بی وجدان

دوباره چشمام چشمای پاک و معصومم به چشمای پر از رياش بيفته...

اون بی ارزش تر از اونی هست که من بخوام ببينمش..اونی که بعد از يه عمر

هم نفسی اين جوری تردم کرد ..نديد چه جوری پشت سرش با خون دل 

اشک ريختم ..نديد ذره ذره وجودم چه جوری واسش شکست..

بی معرفت رفتی و آه دلم پشت سرت همراهيت کرد..

مگه تو نبودی که تو اون سکوت تلخ تو چشمات بغض تنهايی شعله

می کشيد؟؟ و حالا فرياد تنهاييمون داره تو سکوت محض بلند تر از هميشه

نواخته ميشه و من و تو نزديک تر از هر لحظه از هم دوريم ...

چه قدر ادم بايد واسه خودش بی ارزش باشه که اين جوری رو خاطراتش

خط سياه بکشه و بنويسه دوری....

باشه هر جور راحتی..ولی بدون اين رسم رفاقت نيست..تو عالم دوستی

تنها چيزی که مهم نيست نفع خودته...!!

من ميرم ولی هيچ وقت قبول نميکنم اين تو بودی که مرا در اوج نياز به باد

سپردی و دستانم را به دست سرنوشت........

 

خيال کردم با من همدل و هم دين و همدردی...به مردی دل به تو بستم

ندانستم که نا مردی...

 

+ نوشته شده در  86/03/27ساعت 4:42 AM  توسط رها | 
      وقت گریه

رسیده وقت گریه سالگرد پروازته                    سالگرد مرگ خنده است خونه پر از یادته

رفتی و رفت ازشبام ماه قشنگ قصه              رفتی و دل سپردم به یاد تو به غصه

امروز برای گریه خونه پرازبهانه است                جایی واسه خنده نیست وقت دفن ترانه است

به هرچی چشم میدوزم جون میگیره یادتو        تموم شده عاشقی از بعد پرواز تو

حالا امروز یاد تو آذین خونه ماست                  با یاد تو تو خونه شور غوغایی بر پاست

+ نوشته شده در  86/03/25ساعت 10:28 PM  توسط رها | 
  نمیخوام باور کنم

بگو دروغه که میگن دیگه دوستم نداری

                                                            بگو دروغه که میخوای بری تنهام بذاری

بگو دروغه که میگن دیگه پیشم نمیای

                                                            بگو دروغه که میگن دیگه منو نمیخوای

نه نمیخوام باور کنم تو دلت جا ندارم

                                                            نه باورم نمیشه که دیگه تو رو ندارم

تحملش سخته که من بدون تو سر کنم

                                                            نه من نمیتونم گل عشقت رو پرپر کنم

نمیتونم دل بکنم از تو  و  از  نگاهت

                                                            اگه بری تا همیشه میمونم چشم به راهت

نه نمیخوام باور کنم نیستم دیگه تو یادت

                                                            من  نمیتونم  بگذرم  از  تو  و  خاطراتت

+ نوشته شده در  86/03/25ساعت 10:26 PM  توسط رها | 

وقت خداحافظیون چقدر سخت بود یادته..........................

 

بهم گفتی دوستت دارم یادته؟ عاشق و دیوانه....

 توگفتی که باید برم یادته؟

یادته گفتی رفتم گریه نکن ؟ نتونستم

اما نشد رفتنه تو، تو سکوت سرد و مبهم واژه های تلخ و آوردن

قلبمو واسه تو باختم یادته؟

وقت خداحافظیمون اشک تو چشمام نشسته بود

یه بغض سرد و بی نشون راه گلومو بسته بود

دلم می خواس گریه کنم دلم می خواس داد بزنم

خواستم که با تمام دل عشقتو فریاد بزنم

اما تو رفته بودی و من همه ترانه هامو با خیال تو نوشتم........حالا یاد تو بغض صدامه

دیگه از یادم نمی ره ، پشت قاب لحظه هامه.حالا دیگه صدای منو نمی شونوی باید برم .....برای همیشه تحمل دیدن دستات تو دستای دیگه برام سخته

+ نوشته شده در  86/03/25ساعت 4:12 AM  توسط رها | 

بهم گفتی دوستت دارم یادته؟ عاشق و دیوانه....

 توگفتی که باید برم یادته؟

یادته گفتی رفتم گریه نکن ؟ نتونستم

اما نشد رفتنه تو، تو سکوت سرد و مبهم واژه های تلخ و آوردن

قلبمو واسه تو باختم یادته؟

وقت خداحافظیمون اشک تو چشمام نشسته بود

یه بغض سرد و بی نشون راه گلومو بسته بود

دلم می خواس گریه کنم دلم می خواس داد بزنم

خواستم که با تمام دل عشقتو فریاد بزنم

اما تو رفته بودی و من همه ترانه هامو با خیال تو نوشتم........حالا یاد تو بغض صدامه

دیگه از یادم نمی ره ، پشت قاب لحظه هامه.حالا دیگه صدای منو نمی شونوی باید برم .....برای همیشه تحمل دیدن دستات تو دستای دیگه برام سخته

+ نوشته شده در  86/03/18ساعت 0:47 AM  توسط رها | 

از این زیستن بیزارم....

 

 

از این خون به دل خوردن و به جبر خاموش ماندن به

 

 تنگ آمده ام ....

 

 

از گذران این نفرین ابد که زندگی می نامندش بیزارم....

 

  

یا من زنده نیستم یا زندگی این نیست.....

 

 

بر مرگ آفرین باد گر زندگی چنین است.....

 

+ نوشته شده در  86/03/17ساعت 3:32 PM  توسط رها | 

آنگاه     که آسمان ابری دلت برق امید شد بر شام هستی

 

 

آنگاه        که ساز شکسته ی تنت شور آواز شد بر دلتنگی

 

 

 آن زمان     که سوخته جان خشکی ها مرهمی شد بر زخم دلت

 

 

آن زمان      که اشک باران گل خنده ی شوقی شد بر عشق

 

 

              به یقین قهرمان قله عشقی در روزهای زندگی

+ نوشته شده در  86/03/17ساعت 3:31 PM  توسط رها | 
 

هر کجا که پا می گذارم و نفس می کشم بیشتر تو را حس می کنم چه کار کرده ای با این دل دیوانه ؟
نمی دانستی که من تو را می بویم و نفس می کشم که این طور عطرت را همه جا بخش کرده ای ....پس خودت کجایی ؟
همه جا و هیچ جا ؟
کجا به دنبالت بگردم زیبای خورشیدی ام ؟
تمام حرف های بی انتهایی تکراری ام خواهشیست
و آن آمدن تو ....تنها تو...

+ نوشته شده در  86/03/17ساعت 3:30 PM  توسط رها | 
 

 

گرچه رفتی اما نگاهت را به خاطر می سپارم   

              

                 چشم های بی نگاهت را به خاطر می سپارم

 

گرچه می دانم که من هم بی وفا بودم اما        

               

                   بعد از این درد و آهت را به خاطر می سپارم 

 

هر شبانگر بر سر راهت نشینم تا بیایی     

                   

                   بی تو اما خاک راهت را به خاطر می سپارم

 

کاشکی جو مردابی هر شب روی ماهت را ببینم

             

                 انعکاس روی ماهت را به خاطر می سپارم

 

گر چه رفتی از کنارم دوستت دارم             

                    

                    هر طلوع و غروبت را به خاطر می سپارم


+ نوشته شده در  86/03/17ساعت 3:27 PM  توسط رها | 

 قدرم را بدان   

قدرم را بدان  می دانم روزی فرا می رسد که حسرت روزهای با هم بودنمان را بکشی... 

می دانم پشیمان خواهی شد از اینکه یک قلب عاشق را شکستی ! می رسد روزی که با

چشمهای خیس روزی صدها بار متنهایی که به عشق تو نوشتم  را بخوانی و قدر آن لحظه که

 با من بودی را بدانی.... می دانم پشیمان می شوی ! دیگر کسی مانند من در قلبت متولد

 نخواهد شد ... مانند من دیگر کسی نیست که دیوانه وار عاشق تو باشد و تو را از ته دل

  دوست داشته باشد! قدرم را  ندانستی ای بی وفا.... آن زمان قدر مرا خواهی دانست که

 دیگر نمی توانی  مرا ببینی و آن زمان برایت یک گمشده خواهم بود.... مانند من دیگر کسی

در زندگی ات نخواهی دید ، کسی که شب و روز به یاد تو  هست و از غم نبودنت چشمهایش

 لحظه به لحظه بارانی است.... می دانم روزی فرا می رسد که برای یافتنم به کهکشانها نیز

سفر خواهی کرد ! می دانم روزی فرا می رسد که با خود می گویی ای کاش که قلبش  را زیر

 پاهایم له نکرده بودم ، ای کاش قدر آن اشکهایی که برایم  می ریخت را می دانستم!

 من می روم تا قدرم را بدانی ، تا هستم و عاشقت هستم و هنوز  هم دیوانه وار تو را دوست دارم

 مرا باور نمی کنی ، اما لحظه ای که می روم  و دیگر هیچ نام و نشانی از من نیست

پشیمان می شوی که چرا قلب  عاشقم را باور نکردی! می روم تا معنای عشق را بفهمی

 و بدانی که از ته دل عاشقت بودم .... می روم تا یک بی وفا مثل خودت به زندگی ات بیاید

 و قلبت را بشکند و تو را تنها بگذارد!  آن زمان است که معنای تنهایی را خواهی فهمید! 

می رسد آن روزی که برای یافتنم از هفت دریا و هفت آسمان بگذری! افسوس که آن روز

 دیگر قلبم برای تو نیست ، عاشق تو نیست .... تا هستم ، عاشقت هستم و دوستت دارم

 مرا باور کن ، تا پرستویی نیامده  و مرا همراه با خود نبرده است مرا درک کن که اگر رفتم

 دیگر نخواهم آمد  آن لحظه است که خواهی فهمید من چقدر تو را دوست داشته ام .... 

تا هستم مرا باور کن زیرا اگر رفتم دیگر مرا نخواهی دید! امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست.... 

فردا که میایی به سراغم ، نفسی نیست....

+ نوشته شده در  86/03/14ساعت 0:22 AM  توسط رها | 

برگرد...        
روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...

روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته

برجا ماند. روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت

و اینک دلم هوای تو را کرده است...دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !

دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است...

کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره می توانستم آن

صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...

دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم...

تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...

خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم....

برگرد! بیا تا فصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...

برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...

چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه عاشقانه مرا در آغوش خود

 می فشردی و به من می گفتی که مرا دوست می داری!

چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...

برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....

دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده است..

عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....

با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن تا عاشقانه تر از همیشه از تو

و آن عشق پاکت بنویسم....

  عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم

  و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم

+ نوشته شده در  86/03/14ساعت 0:19 AM  توسط رها | 

ادمک اخر دنیاست بخند

ادمک مرگ همین جاست بخند

ان خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کردشوخی کاغذی ماست بخند

+ نوشته شده در  86/03/04ساعت 1:42 AM  توسط رها | 
 

رفتی از شهر و دیارم دلتو راضی نکردی

تو با این چشمهای خیسم خداحافظی نکردی

بردی از گوشه ی قلبم دلمو به یادگاری

گفتی که برا همیشه اونو خوب نگه می داری

تو که ابروهات کمنده عمر رفتنت بلنده

تو نذار که این زمونه به منو دلم بخنده

قلب عاشقا قشنگه مثل دریا پر رنگه

مثل شاخه های یاسه مثل نیلوفر قشنگه

وقتی عشق معنی نداره که بدون انتظاره

تو بهار انتظاره که لبا غنچه می یاره

تو یه مروارید زیبا منم اون صدف تنها

تو به زیر آب دریا من روونم روی شنها

مرد تنهای زمونم که به عشق تو می خونم

منو تو مامی شیم یه روز اینو خیلی خوب می دونم

 

+ نوشته شده در  86/03/04ساعت 1:29 AM  توسط رها |