تبليغاتX
delshekaste
 

+ نوشته شده در  86/05/27ساعت 0:3 AM  توسط رها | 

اين روزا عادت همه رفتن و دل شكستنه

درد تموم عاشقا ، پاي كسي نشستنه

اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه

گرداي رو آئينه ها فقط غم زندگيه

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه

مشكل بي ستاره ها ، يه كم ستاره چيدنه

اين روزا كار گلدونا ، از شبنمي تر شدنه

آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه

اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه

جاي نگاه عاشقت ، باز توي خونه خاليه

+ نوشته شده در  86/05/26ساعت 11:43 PM  توسط رها | 


+ نوشته شده در  86/05/26ساعت 11:22 PM  توسط رها | 

کوچه ابتدای زندگی است

 

       پنجره دریچه ای به سوی روشنایی

 

             شهر ازدحام اهن و صدا

 

                  زمین حجم کوچکی برای زندگی کردن

 

زمان پرندهای همیشه در حال سفر

 

        ومن پی بهانه ای برای زیستن

 

               ولی هیچ بهانه ای نیافته ام

 

                        برگ ریزان خزان

بی رنگی خورشید

 

        لرزش اندام رنجور درختان

 

               روزهای سرد وکوتاه

 

                     مرا یاد آور غمهاست

 

غم دیروز غم امروز غم فردا

 

      درون سینه ام از چهار فصل عشق

 

            جز پاییز فصلی نیست

 

                   درخت خشک و بی برگ دلم تنهاست

 

        تنها تنها تنها......

 

                 و در انتظار مرگ زندگی.....

 

+ نوشته شده در  86/05/26ساعت 11:15 PM  توسط رها | 
  تنها تو را میخواهم 
 
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، بعد از تو عاشقی را بی معنا می دانم!
 
گفته بودم که تو اولین و آخرینی ، ای سرآغازم من پایان را نمیخواهم!
 
می دانی که چقدر دوستت دارم؟ بدان و باور داشته باش که یک دنیا دوستت دارم!
 
این حرفهایم شعار نیست ، دل می گوید و من نیز حرف دلم را مینویسم!
 
بدون تو این دنیا را نمیخواهم ای دنیای من!
 
حالا که آمدی و مرا عاشق خودت کردی ، رهایم نکن!
 
حالا که این قلب مرا از عشقت شعله ور کردی ، آب سرد بر روی آن نریز و مرا
 
ناامید به فرداهایم نکن!
 
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باور داشته باش که جز تو کسی را نمیخواهم!

تو را میخواهم و آن دستان مهربانت ، در کنار تو بودن را میخواهم و نگاه به آن
 
چشمان زیبایت ، جدایی و نفرت را نمیخواهم!
 
بدون تو شوقی برای نفس کشیدن ندارم ، تو همنفس منی ، بی تو حسی برای تنها
 
 نفس کشیدن ندارم!
 
ستاره های آسمان شاهد دو چشم خیسم هستند ، دو چشمی که از دلتنگی تو لحظه
 
 به لحظه خیس است ! بدون تو ستاره های آسمان باید به عزای چشمانم بنشینند!
 
بدون تو زیبایی های این دنیا را نمیخواهم ، دریا و نم نم باران را نمیخواهم !
 
دریا را میخواهم آن لحظه که تو در کنارم باشی و دستت درون دستهایم باشد!
 
باران را آن لحظه میخواهم که هر دو با هم خیس خیس بدون هیچ چتر و سرپناهی
 
زیر آن قدم بزنیم! بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باورش سخت است اما ...
 
من تنها تو را میخواهم!

 

 

هنوز هم عاشقم
 
وقتی تنها میشوم و گوشه گیر ، وقتی دلتنگ میشوم و از زندگی خسته در گوشه ای
 
مینشینم و اشک میریزم!
 
اشک میریزم تا دلم خالی شود و بغضی که گلویم را می فشارد شکسته شود!
 
زمانی بود لحظه ای که بغض گلویم را می گرفت و یک عالمه درد دل داشتم با تو درد دل
 
 می کردم و دلم را از غصه ها و دلتنگی ها خالی می کردم ، اما حالا تو نیستی و من
 
تنها با درد دلهایم مانده ام!
 
کسی نیست تا همدرد من باشد و درد دلم را بفهمد!
 
وقتی تنها در گوشه ای مینشینم و اشک میریزم حسرت روزهای با تو بودن را میخورم!
 
ای کاش در کنارم بودی تا سرم را بر روی شانه های مهربانت میگذاشتم و اشک
 
میریختم و تو نیز با دستان مهربانت اشکهای روی گونه ام را پاک میکردی و مرا آرام
 
 میکردی!
 
حالا که تنها مانده ام تا لحظه ای که دلم خالی شود گونه ام خیس خیس است !
 
بدجور دلتنگ تو هستم ، دیگر انتظار برایم بی معناست، وای که چقدر این
 
سرنوشت بی وفاست!
 
دلی خسته ، بغضی شکسته ، لحظه های بی حوصله ، چشمانی بهانه گیر سهم
 
من از این زندان تنهایی هاست!
 
و انگار همین چند لحظه پیش بود که در کنارم بودی ! باورم نمی شود که رفته ای و
 
 کوله بار خاطرات با هم بودنمان را با خود برده ای!
 
وقتی به یاد خاطرت شیرین با هم بودنمان می افتم دلم بیشتر می سوزد و چشمانی
 
که تنها چند قطره اشک از آن می ریزد بارانی می شود!
 
این غروب تلخ دلم را بیشتر می سوزاند ! اما من هنوز هم عاشقم!
 
عاشق با تو بودن ، عاشق قلب بی وفایت و عاشق خنده هایت!
 
وقتی تنها میشوم و گوشه گیر ، وقتی دلتنگ می شوم و از زندگی خسته پنجره رو
 
 به صحنه تلخ غروب را می گشایم و در خیال خودم با تو پرواز می کنم تا آن سوی
 
 دشت امید و رویاهایم! خورشید که می رود دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم
 
 نمی بینم و آنگاه احساس میکنم دلم خالی شده است ! پنجره را می بندم و
 
با خود می گویم : باز فردایی در راه است ! فردایی تلخ تر از امروز !
 
و همچنان لحظه های سرد زندگی ام بی تو می گذرد !
 
اما من هنوز هم عاشقم!

 

+ نوشته شده در  86/05/21ساعت 2:5 PM  توسط رها | 
در تنهایی شکستم   در تا ریکی نهفتم    با سایه سخن گفتم 

 

     

  با عشق به خواب رفتم  با غربت دل ساختم  تنها و رها ماندم

 

 

      از تو خبری

 

                  افسوس...

 

                               افسوس....

 

                                           افسوس....

 

 
+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 10:31 PM  توسط رها | 
خدا نگهدار...
هر کجا که پا می گذارم و نفس می کشم بیشتر تو را حس می کنم چه کار کرده ای با این دل دیوانه ؟
نمی دانستی که من تو را می بویم و نفس می کشم که این طور عطرت را همه جا بخش کرده ای ....پس خودت کجایی ؟
همه جا و هیچ جا ؟
کجا به دنبالت بگردم زیبای خورشیدی ام ؟
تمام حرف های بی انتهایی تکراری ام خواهشیست
و آن آمدن تو ....تنها تو...
+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 10:26 PM  توسط رها | 
    

+ نوشته شده در  86/05/07ساعت 4:42 PM  توسط رها | 

نه! این قرارمون نبود! تو بی خبر بری... من خسته شم که تو بی همسفر بری!

نه! این قرارمون نبود! من رنگ شب بشم... تو سرسپرده شی من جون به لب بشم!

باور نمی کنم این تو خود تویی! این تو که از خودش بیخود شده تویی!

باور نمی کنم عشق منی هنوز! گاهی به قلب من سر می زنی هنوز!

وقتی زندونی تو هوس...مثل پروازی تو قفس....

این رسم همراهی نشد.... ای هم نفس!

وقتی قلبت از من جداست... سرگردون بی هم صداست...

انگار که دستت با دست من نا آشناست!

باور نمی کنم این تو خود تویی! این تو که از خودش بیخود شده تویی!

باور نمی کنم عشق منی هنوز! گاهی به قلب من سر می زنی هنوز!

+ نوشته شده در  86/05/07ساعت 11:55 AM  توسط رها | 
TinyPic image

امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن ...

امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن ...

امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن ...

امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن ...

امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاییز شدن ...

امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن ...

امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن ...

امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن ...

امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن ...

امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن ...

امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غریبه شدن ...

امروز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن ...

امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن ...

امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن ...

امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن ...

امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن ...

امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بیزار شدن ...

+ نوشته شده در  86/05/04ساعت 11:6 PM  توسط رها | 

من به چشمان خیا انگیزت معتادم                            

                                   و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم

+ نوشته شده در  86/05/04ساعت 7:3 AM  توسط رها | 

+ نوشته شده در  86/05/04ساعت 6:50 AM  توسط رها | 
من خسته ام ، خسته
خسته و سرگردان ، تنها و بي كس
گوشه اتاق تاريكم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش كشيده ام .
او كيست ؟
دو زانوي من ....
آری من دو زانوی خويش را در آغوش كشيده ام و او را ميفشارم ،
تا حس سفر در دلم هميشه تازه بماند .
آری دو زانوی من هميشه مرا در يافتن عشق و حقيقت همراهی كردند ،
اما هيچگاه آن را نيافتم .
درها همه بسته بودند ،
قلبها يخ زده و توخالی.......
حال می خواهم بگريم .... فرياد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو كنم .....
اما برای كه ؟ اما برای چه؟
جز اين دو زانوی من چه كسی است تا مرا دريابد.....؟
چه كسي است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگويم .....؟
آرای به راستي كه هيچ كس نيست .....
هست؟
من تنها هستم ، تنهای تنها ....
شايد فقط تنهايی مرا بفهمد .... شايد تنهايی بتواند
داغ تنهايی را در من آرام كند!
اين دو زانوی من،
كه هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اكنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،
مي خواهند در آغوش من بمانند....
تنهايی تنها كسی بود كه من می توانستم برای او آرام آرام اشك بريزم .....
وآنگاه
آرام و بی صدا زانوهايم در آغوش من به خواب مي رفتند
و من در آغوش سرد تنهايی.
تنهايي با همه رفافتش،
تك تك روياهای مرا سوزاند،
رويای عشق را .... رويای فردا را....
اكنون من تنها هستم ... تنهای تنها
در اتاق تاريكم .....
پس ای تنهايی با من بمان ،
اما از تو خواهشی دارم ميكنم
هيچ گاه حس عشق را در من همچون رويای عشقم نسوزان.
هر چند ميدانم كه تو او را هم از من خواهی گرفت ...
حال من در تنهايی خويش گم شده ام، همه چيز را از دست داده ام ، حتی خودم را ......
+ نوشته شده در  86/05/04ساعت 6:49 AM  توسط رها |