تبليغاتX
delshekaste -
  تنها تو را میخواهم 
 
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، بعد از تو عاشقی را بی معنا می دانم!
 
گفته بودم که تو اولین و آخرینی ، ای سرآغازم من پایان را نمیخواهم!
 
می دانی که چقدر دوستت دارم؟ بدان و باور داشته باش که یک دنیا دوستت دارم!
 
این حرفهایم شعار نیست ، دل می گوید و من نیز حرف دلم را مینویسم!
 
بدون تو این دنیا را نمیخواهم ای دنیای من!
 
حالا که آمدی و مرا عاشق خودت کردی ، رهایم نکن!
 
حالا که این قلب مرا از عشقت شعله ور کردی ، آب سرد بر روی آن نریز و مرا
 
ناامید به فرداهایم نکن!
 
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باور داشته باش که جز تو کسی را نمیخواهم!

تو را میخواهم و آن دستان مهربانت ، در کنار تو بودن را میخواهم و نگاه به آن
 
چشمان زیبایت ، جدایی و نفرت را نمیخواهم!
 
بدون تو شوقی برای نفس کشیدن ندارم ، تو همنفس منی ، بی تو حسی برای تنها
 
 نفس کشیدن ندارم!
 
ستاره های آسمان شاهد دو چشم خیسم هستند ، دو چشمی که از دلتنگی تو لحظه
 
 به لحظه خیس است ! بدون تو ستاره های آسمان باید به عزای چشمانم بنشینند!
 
بدون تو زیبایی های این دنیا را نمیخواهم ، دریا و نم نم باران را نمیخواهم !
 
دریا را میخواهم آن لحظه که تو در کنارم باشی و دستت درون دستهایم باشد!
 
باران را آن لحظه میخواهم که هر دو با هم خیس خیس بدون هیچ چتر و سرپناهی
 
زیر آن قدم بزنیم! بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باورش سخت است اما ...
 
من تنها تو را میخواهم!

 

 

هنوز هم عاشقم
 
وقتی تنها میشوم و گوشه گیر ، وقتی دلتنگ میشوم و از زندگی خسته در گوشه ای
 
مینشینم و اشک میریزم!
 
اشک میریزم تا دلم خالی شود و بغضی که گلویم را می فشارد شکسته شود!
 
زمانی بود لحظه ای که بغض گلویم را می گرفت و یک عالمه درد دل داشتم با تو درد دل
 
 می کردم و دلم را از غصه ها و دلتنگی ها خالی می کردم ، اما حالا تو نیستی و من
 
تنها با درد دلهایم مانده ام!
 
کسی نیست تا همدرد من باشد و درد دلم را بفهمد!
 
وقتی تنها در گوشه ای مینشینم و اشک میریزم حسرت روزهای با تو بودن را میخورم!
 
ای کاش در کنارم بودی تا سرم را بر روی شانه های مهربانت میگذاشتم و اشک
 
میریختم و تو نیز با دستان مهربانت اشکهای روی گونه ام را پاک میکردی و مرا آرام
 
 میکردی!
 
حالا که تنها مانده ام تا لحظه ای که دلم خالی شود گونه ام خیس خیس است !
 
بدجور دلتنگ تو هستم ، دیگر انتظار برایم بی معناست، وای که چقدر این
 
سرنوشت بی وفاست!
 
دلی خسته ، بغضی شکسته ، لحظه های بی حوصله ، چشمانی بهانه گیر سهم
 
من از این زندان تنهایی هاست!
 
و انگار همین چند لحظه پیش بود که در کنارم بودی ! باورم نمی شود که رفته ای و
 
 کوله بار خاطرات با هم بودنمان را با خود برده ای!
 
وقتی به یاد خاطرت شیرین با هم بودنمان می افتم دلم بیشتر می سوزد و چشمانی
 
که تنها چند قطره اشک از آن می ریزد بارانی می شود!
 
این غروب تلخ دلم را بیشتر می سوزاند ! اما من هنوز هم عاشقم!
 
عاشق با تو بودن ، عاشق قلب بی وفایت و عاشق خنده هایت!
 
وقتی تنها میشوم و گوشه گیر ، وقتی دلتنگ می شوم و از زندگی خسته پنجره رو
 
 به صحنه تلخ غروب را می گشایم و در خیال خودم با تو پرواز می کنم تا آن سوی
 
 دشت امید و رویاهایم! خورشید که می رود دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم
 
 نمی بینم و آنگاه احساس میکنم دلم خالی شده است ! پنجره را می بندم و
 
با خود می گویم : باز فردایی در راه است ! فردایی تلخ تر از امروز !
 
و همچنان لحظه های سرد زندگی ام بی تو می گذرد !
 
اما من هنوز هم عاشقم!

 

+ نوشته شده در  86/05/21ساعت 2:5 PM  توسط رها |