![]() |
![]() |
|
|
واسه دل خودم امشب نشستم واسه دل خودم گریه کردم ، واسه دلی که شکست ، واسه دلی که از تنهایی خودش بی خبر بود ، واسه دلی که با چه امیدی بود و با چه ناامیدی مرد ، واسه دلی که تو پاییز موند ، دیگر هیچوقت بهار نیومد ، این دل که مرد همه چی رو با خودش برد ، دیگه تفاوتی نداره سبز، سفید ، سیاه ... همه چیز بی مفهومه ، آدما میان و میرن ... روزها میان و میرن .... ولی شب همیشه اینجاست ..... سیاهی دل رفتنی نیست .... گریه کردم شاید اشکم شب رو بشوره و ببره ، شاید اشکم پاییز رو خسته کنه و بزاره بهار بیاد ... ولی دیگه سیل اشک من هم طاقت غم پاییز رو نداره ، باز دلم شکست . تو آیینه نگاه کردم ، تو عمق چشمام غم رو دیدم ... و تو اون سیاهی تنهایی رو دیدم ... و عکس دل شکستمو کنار رودخانه ، زیر بارون اشکام . امشب نشستم واسه دلم گریه کردم ، واسه دل خودم ، واسه دل تو ، واسه دل همه اونایی که شبهاشون صبح نداره ، و پاییزشون بهار نداره . امشب نشستم واسه دلم گریه کردم ، واسه دل خودم ، واسه دل تو ، واسه دل همه اونایی که نگاهشون به آینده فقط عمق غمو تو چشماشون می بینند ... امشب نشستم واسه دلم گریه کردم ، واسه دل خودم ، واسه دل تو ، واسه دل شکسته رویا ، واسه غصه پاییز ، واسه تنهایی کاج تو زمستون ، واسه قطره اشک قناری ، واسه بارون ، واسه دریا ... واسه دلی که مرد . |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
87/01/01 - 87/01/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 |
|
RSS
|