![]() |
![]() |
|
|
خسته
میخواهم قصه بگویم. باز هم قصه..روی یک تکه کاغذ. یه دختر ..تنها بین اینهمه آدم که هیچ کدام اونو نمیفهمند..شایداین رفتارها ناشی از تظاهر اونها باشد. یه دوست که هروقت پیشش میرم همش میترسم ازش.میترسم نقاب صورتم رو برداره و بفهمه چقدر داغونم. یه بچه ی سه ساله..اونم میدونه من شبا همش گریه میکنم.. اما نمی دونم چرا نمیفهمی من وقتی میخندم در واقع . این خنده از گریه دردناک تره عزیزدلم. هنوز نمیدونم کیم پشت تلفن یکی میگه..الو..توروخدا جواب بده..باهام حرف بزن.. چرا تند نفس میکشی؟سرت درد میکنه؟ چرا حرف نمیزنی؟داری گریه میکنی؟ من هنوزم هیچی نمیگم..وقتی فایده ای نداره چرا ناراحتت کنم؟ من قطع میکنم اما نمیدونم کی..شایدهم اون قطع میکنه..اون واسه چندلحظه ناراحت میشه اما من واسه یه عمر. تنهام بذار من از اینهمه سختی خسته شدم. |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
87/01/01 - 87/01/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 |
|
RSS
|